قلبم سرشار از عشق توست ، اما دستانم به اندازه ی حجم دستان تو خالیست
آدمکها در پی سیمرغ بلورین دروغین هستند که بر تقویم دفترشان ثبت کنند و بدان فخر فروشند و از آن قدرت و ثروت یابند!!! خسته از هنرمندانهترین نقشقربانی زندگیام بر طاقچه یاد ذهن آشفته خود مینگرم: سیمرغهای ملعون: بیرحمانه به من میخندند...! و چه زیبا و هنرمندانه: تن بیجان خیمه شب بازی من رخهای تماشاچیان را مات میکرد!!! صوت منفوری گوش تکرار مرا میآزُرد: "که عجب بازیگر قهاری بود..." قلب خونین از حادثه ضربه قربانی کُش٬ آماده ضربه بازی فردا میشد!!! و چنین است و چنان... سالها چنین است که میانجامد!!! پ.ن:نترس من سرگیجه نمیگیرم تو بترس که با آدمها و دلها چه میکنی حاج گجل


