تبليغاتX
ღ♥ღبانــــو و شازده کوچولوღ♥ღ


ღ♥ღبانــــو و شازده کوچولوღ♥ღ

قلبم سرشار از عشق توست ، اما دستانم به اندازه ی حجم دستان تو خالیست

 

تقدیم مردی که تک تک موهای سپیدم را مدیون او هستم...
چکه می کند چشم

                         در نگاه عاشقش

پرنده تنهایی

                  لنگ لنگان می گذرد...

یادت هست

               معشوق من

خاطراتمان را

                    یادت هست؟

عشق،تو ،من

جیغ خنده های کال من

لالایی دستهای گرم تو

یادت هســـــــت؟

کجایی معشوق من؟

دلیل  سال های بی لبخند من

و همه خوابهای خاکستری

زجه های بی صدای من

                              واگذار مرا به خویش

 ایستاده ام، تنها،

بی تو،

دل سوخته،

دلشکسته،

به خیرگی نگاه من چشم بدوز؛

شاید که یادت بیاید مرا،

شاید که از خاکستر خیس تنم

سیمرغی گردم بر دلت

من از لمس مضطرب چشم هایم
مرا بفهمی،

هنوز به بی تو بودن

                                         عادت نکرده ام...

 لای لای عشق من

لای لای،

عشق هزاران ساله ی تمام لحظه هایی که خرد شده ام،

عشق متلاشی بر خاک

                                                 گذشتی از من

 در باغچه های قلب من

بذر کین نکار

                       گل نفرت

                                 می شکفد،

و قلب من

زیر گلوله نامردی تو

به ارتعاشی سخت مصنوعی می تپد

و

اشعار عاشقانه می سراید...

 ... ... ...

داری به چشمهای خیس من

و خواب های عاشقانه ام فکر می کنی؟

آه،

نه...!

نرو معشوق من

جز چشم های خیس من، اینجا،

کسی عاشق نیست...

به اشکهایم سوگند

                         هرگز به نبودنت عادت نکردم...

 به قلب سوخته ی  من

                               نظری کن

و به آرامش کهنه ی زخمی کهنه

                                           بمیران...

نرو معشوق من.....

دستهای تو  مدد رسان من است

و نگاهت

عشق را به چشم های بی تفاوت زمین

                                                     می آموزد...

 بیا معشوق من....

بیـــــــــــــــــــــا،

و به پینه ی قلب زنگار گرفته ام بنگر،

قلب مرده ی این تن سوخته را

                             نوازش کن... بمان


 

پ.ن: هنوز عاشقم با همه دردهایم

من آبستن عشقم و هرگز سقطش نخواهم کرد

طفلکی بخدا نمیشناسمت من معشوقی نداشتم که حالا جنابعالی ادعات میشه اگه واقعا هستی به آیدیcaffe.iranپیام بذار اما بخدا اشتباه گرفتی

 

تولدت مبارک ای اسفندی ترین مرد زمین

نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/30ساعت 2:48 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |


شايد جالبترين موضوع براي من اين باشه كه بدونم ريشه اسم آيدا از كجاست؟

قبلا گفته بودم كه به اسم خودم به شدت علاقه دارم و به خاطر همين موضوع تصميم گرفتم درباره ي اسم آيدا اين پست رو بزنم.

آيدا به لاتين به دو صورت : Aida و Ayda نوشته ميشه كه هركدومش معني كاملا متفاوتي با ديگري دارد.

Ayda يك اسم تركي هست و به معناي در ماه. اغلب دختر خانومهايي كه اسم آيدا رو دارند با اين معني آيدا آشنايي دارند.البته من در يك سايت ايراني خوندم كه آيدا به معني شاد و خوش نيز هست.

Aida علاوه بر اينكه اسم قديمي اروپايي هست (به معني پاداش ، هديه و كمك كننده) نام اپراي معروفي به نويسندگي Giuseppe Verdi ، در سال 1871 ، هم هست.

اين اپرا به سفارش امير مصر ، اسماعيل پاشا در سال1871 نوشته شد و امير مصر مبلغ 150000 فرانس بابت اين نمايش نامه به وردي پرداخت كرد. ( توجه داشته باشيد كه در آن زمان اين مبلغ بسيار زياد بوده)

اما به علت جنگ فرانسه-پروس ، در زمان اجراي نمايش وقفه اي چند ماهه بوجود آمد.

آيدا در 4 صحنه تنظيم شده است و تا كنون هزاران بار اجرا شده است .

و در يكي از پرفروش ترين اجراها، خوانندگان معروفي چون: پاواروتي ، مارگارت پرايس و چيارا حضور داشته اند . به جرات ميتونم بگم كه اجراي اين اپرا بسيار زيباست.

آيدا داستان پرنسس سياه پوست حبشه اي است كه توسط مصريان دستگير مي شود و به مصر مي رود.

رادامس،فرمانده لشكر مصر در تلاش براي ثابت كردن عشقش به ايدا و وفاداري خود به فرعون است.

در اين بين رادامس ناخواسته،عاشق دختر فرعون ميشود و ادامه ماجرا…

تمام صحنه ها داستان سرشار از حماسه هاي عاشقانه اي بين آيدا و رادامس است كه با بازي زيبا و صداي گيراي بازيگران به اوج ميرسد.

من توصيه مي كنم اگر به اپرا علاقه داريد حتما آيدا رو ببينيد.

نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/30ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

نه... من دیگر نمی خندم
نه من دیگر بروی نکسان هرگز نمی خندم
گر پیمان عشق جاودانی
با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم
شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت
ز قلب آسمان جهل و نادانی
به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت
تگر ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید
شما ،‌کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی
بفرمان خدایان طلا ،‌ تخم فساد و یأس می کارید ؟
شما ، رقاصه های بی سر و بی پا
که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه
چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت
به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت
سحر تا شام می رقصید
قسم : بر آتش عصیان ایمانی
که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم
که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم
پای می کوبید و می رقصید
لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید
می بینم که می لرزید و می ترسید
از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم
که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و سکت و فانی
خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی
و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی
کنون خاموش ،‌در بندم
ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نیم خندم

       اسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.ir   اسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.ir  اسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.ir       اسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.ir

پ.ن:گمنام یا طفلکی ........ من کسی رو به جا نمی یارم کسی تو زندگی من نبوده گذشته هام تاریک بود اما امروز کسی هست که زندگیم رو روشن کرده

والنتاین .....اما آخر شب آسمون دلم ابری شد و بغضم ترکید

حس من

جایی اسیرم میان خواب و بیداری میان راست و دروغ .همه گفتند عشق رهگذرها را باور نکن ، نکردم! گفتند اشک ها فریبند ، پذیرفتم...اما صدای سکوت لبهای بی رمق غریق را که نمی توان نشنیده گرفت... شاید خودمان پر از فریبیم که نگاه بی دروغ کسی را باور نداریم!

نمی دانم خدا تنم را به خاطر باور نکردن یک نگاه عاشق می سوزاند یا نه ، نگاهی که تا دیروز تا با من بود، فقط  رو به درگاه خدا بود و امروز بر دنیا بسته شده و حتی خدا را هم نمی بیند...

آیا خدا به من نمی گوید تو بنده ام را چنین کردی؟می دانم که این آتش تباهم می کند!

نوشته شده در شنبه 1387/11/26ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

حالا دیگر بس است
دستت رابه من بده
وقت است که
دهانت با لب های من سخن بگوید
و دست های من در سفر دراز موهای تو
به اندازه ی همیشه گم گردد

بسیار ساده است
کافی است کمی جرات به خرج دهیم
و از بالای همه چشم ها
پاورچین گذر كنيم
تو را به سرزمین باران ها می برم
و تو مرا با نیازهایم آشنا می کنی
آن گاه آسمان هزارم را به تو معرفی می کنم
دست به کمرت می برم
تا آرام آرام یکی شویم

... حالا دیگر نه آن همیشه
و نه آن جغرافیای مه آلود
نمی تواند تو را از من جدا کند.
دستت را به من بده.

 
 
 
والنتاین مبارک
نوشته شده در دوشنبه 1387/11/21ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

هنوز دوستش دارم مردی رو که تک تک موهای سپیدم را مدیون او هستم

پشت این پنجره ها

دختری تنها بود

پشت دلواپسی یک بوته رز

عاشق زار دل رهگذری

لیک دل رهگذر قصه ما جنسش از آهن بود

رهگذر در اندیشه خویش

تنها یک عابر خسته کوچه دلتنگی بود

روزها قد کشیدند و به ماهها پیوست

رهگذر عاشق آن نگاه پس پنجره گشت

آخرین بار که از کوچه گذشت

دید پنجره دل دخترک بسته شده

ما آدمها دیر یادمان می افتد

که یک نگاه برای یک عمر کافیست

واپسین لحظه عشق

حسرت آن نگاه بر دل رهگذر تا ابد باقی است

 

پ.ن:مشکل اینجاست

من تو را می خواهم

 تو مرا میخواهی ؟

پ.ن:دلم براش تنگ شدحلااقل سریالش هم نیست تا ببینمش(خره)

 شازده جشن داره میرم مهدش واشه فیلمبرداری نانا+شازدهتنها امیدم واسه زنده موندن

هنوز عاشقم و این عشق پیرم کردهآرزوم تویی بفهم نه مرگ تو

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/11/21ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

در آن سپیده دم گرگ و میش

صدای اذان می ‌آید

باز امتداد الله اکبر

باز بی قراری طناب دار

دهلیز قلبها زنگار گرفته

پاهای لرزان دخترک

پیوند دیرینه اشک و چشم

قطره قطره اشک ترس

در امتداد گناهی بس بزرگ

در ازدحام خاکستری صبح سرد

مزه مرگ با طعم دار

دستهای جهالت چهارپایه را کشید

 واسطه شد بین زمین و  آسمان

نگاهش به دوردستها دوخته شد

در آن سپیده دم نامبارك موعود

میان آنهمه جلاد میان آن همه مامور

چه با مرگ زیبا میرقصید نو عروس مرگ

بی پروا آزاده و رها

رها از رهایی که آرزویش بود

پ.ن:اینروزا قلبم خاکستریست ذهنم از تپش ایستاده و روحم را گم کرده ام

از من مپرس کیستم خود نمیدانم

از دورویی آدمها خسته ام باور کنید

قضیه من و ....به یادتم ای اولین ای آخرین به ارزوی آرزوهات رسیدی

اما الان کسی رو دارم که دوستم داره و دوستش دارم

نوشته شده در دوشنبه 1387/11/14ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

نوشتم چون دلتنگ. دل پر از غمم بودم
 
این سوال هر روز و هر شب من است :چرا فکر می کردم همه آدمها خوبند؟چرا گریه مداوم ابرها را ندیدم؟ چرا
 
بغض تب آلود شبهای بی ستاره را نفهمیدم؟ چرا فکر میکردم باغ همیشه سبز خواهد بود؟چرا فکر می کردم هیچ برگی از شاخه نخواهد افتاد؟!!
 
چرا روزی که می توانستم از ناگفته هایم بگویم نگفتم؟ چرا برای دلتنگیهایم بهانه آوردم؟! چرا به عبث منتظر معجزه ماندم........! معصومیت کلامم مقصر بود!
 
این سوال هر روز هر شب من است: چرا بهار منتظر من نماند تا سبز شوم؟چرا گلهای باغچه بدون من به شکوفه نشستند!؟
چرا دفتر خاطراتم همیشه از عشق تهی مانده؟چرا خدا صدایم را نشنید؟!
 
سوال هر روز و هر شب من این است: چرا هر شامگاه مثل شمعها به یادانسانهای بی گناه  سراپا اشک می شوم اما صبح که آفتاب پنجره اتاقم را باز می کند همه چیز را از یاد برده و دوباره مثل دیروز آنگونه که دیگران دنیارا میخواهند جستجو می کنم؟!
 
تو چه میدانی این دل بی قرارم چه زجری می کشد؟! آگر آنرا بشکافی زنگار غم را بر جدار دهلیزهایش می بینی!
تو چه میدانی که این چشمانم چه پیوند دیرینه ای با اشک دارند.........!!
 
تو خوب می دانی که روزگار چقدر کوتاه است و چراغهای خوشبختی دیری نمی پاید و همیشه نمی توان شانه به شانه دوست در باران قدم زد.....همیشه نمی توان دست دوست را گرفت و به تماشای قله هایی برد که در دو قدمی خدا ایستاده اند...........
 
تو نمی دانی که ممکن است ناگهان در میانه راه گردبادی عظیم همه چیز را درهم بپیچد و اثری از حرفهای قشنگ و خاطره انگیز نماند..........
 
نه! تو اینها را نمی دانی..........اگر می دانستی هرگز دلیل همه دوستی هایمان را زیر چکمه های خودخواهی لگد مال نمیکرد
 
نه تو اینها را نمی دانی .....اگر مکیدانستی هرگز انسانیت را و تن را به حراج نمی گذاشتی
و حرف آخر ای به ظاهر دوست اگر تو انسانی من همین امروز از انسانیت استعفا میدهم و میگویم هر وحشیتی از این انسانیت بهتر است
و تو را میسپارم به ید خدایی که زرگتر از خدایی است که تو به ریا میپرستیش و من از عشقم به مخلوق
 
                                                 

ای روشنان عالم بالا ستاره ها
 
                                                رحمی به حال این دل خونین جگر کنید

    یا جان من زمن بستانید بی درنگ

                                                      یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید!


تقدیم به کسانی که گودالی سر راه دیگرانند
فصل 1
 
از خياباني عبور مي كنم و آن جا يك گودال عميق در پياده رو است. داخل آن مي افتم.
زمان زيادي طول مي كشد تا بيرون بيايم...اشتباه از من بود.
 
فصل 2
 
ازهمان خيابان قبلي عبور مي كنم.دوباره در گودال مي افتم. هنوز هم زمان زيادي طول مي كشد تا بيرون بيايم...اشتباه من نبود.
 
فصل 3
 
از همان خيابان هميشگي عبور مي كنم.دوباره در گودال مي افتم.دارد عادتم ميشود. اشتباه از من بود.سريع بيرون مي آيم.
 
فصل 4
 
از همان خيابان هميشگي مي گذرم و گودال بزرگ را در پياده رو مي بينم. آن را دور مي زنم.
 
فصل 5
 
من از خياباني ديگر عبور مي كنم.
 
و بدان آنکس که گودال میکند برنده نیست
چاه مکن بهر کسی اول خودت بعدا کسی


پ.ن:خسته ام باور کنید

کاش میشد بمیرم

اگه تو نبودی اگه یادت نبود اگر شازده من تو نبودی خیلی وقته با زندگی وداع کرده بودم

دوستت دارم

نوشته شده در یکشنبه 1387/11/13ساعت 6:5 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

 

شعر سنگسار تقدیم همه قربانیان عشق

سنگ سنگ سنگ

هفت سنگ...هفتاد سنگ

مرغی عشقی دیروز از قفس پرید

صبح بود یا شب زمان از دستم پرید

گرگ و میش بود آن صبح

مه آلود ترین صبح شهر خاکستری من

سنگی فرود آمد

آه سنگی دگر بر فرق زن

دو سه سنگ دگر بیراهه رفت اینبار

شاید از شرم نگاه عاشق بود

حی علی عشق.....

سنگ پشت سنگ

حی علی ننگ...

زنی خفته در خون

قامتی تنیده از ننگ

بگذار گیسوانت سرخ گردنند

باز سنگ بود در پی سنگ

 نوعروس مرگ نو عروس ننگ

هی دست و پا نزن بانوی غم

تگرگ بود و سنگ

معکوس میزند انسانیت ما

خون میدود روی لبت

لبی اکنده از عشق و هوس

سنگت زنند بانو

به حکم عشقی ممنوع

تنها گناهش عشق بود

سنگ بود و ننگ

ننگ بود و سنگ شما

کشیتید زنی را به جرم ننگ

کشتید مادری را به جرم عشق

صدای اذان میاد اما

خدای با تو قهر است ای سنگ زن

 

  

 

                                

از پشت نمناک تنهایی چشمان بارانی خویش

شبی با لهجه قاصدهای مهاجر صدایت کردم

از آرزوهای به باد رفته خویش ترانه ای سرودم

و با نتهای نقره ای آهنگی ساختم

پس از گذشتن از کوچه های کاهگلی آرزوها

به گوش چکاوکهای عاشق نامت را فریاد زدم

سرغت را پروانه های خاکستری گرفتم

نشانی از تو در شهر سرخ احساس یافتم

عکس پاره جدایی را در آلبوم آبی عشق دیدم

با حسرت برگ برگ خاطراتت را ورق زدم

اما حتی نشانی از من نبود

Love

 

http://www.cloob.com/clubname/stylistics کافه ایرونی برای همه دختر پسرای ایرونی

نوشته شده در دوشنبه 1387/11/07ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

شعر سنگسار تقدیم همه قربانیان عشق

یک دو سه سنگ ... سار پریدند روز پیش

آن صبحِ زودِ لعنتیِ سردِ گرگ و میش

یک دو سه سنگ لحظه‌ی پرتاب گم شدند

شرمنده از دریدن چشمان قهوه‌ایش

حیّ علی... به سمت سرت سنگ پشت سنگ

قد قامت ِ زنی که پر از لکه‌های ننگ

تا نیمه صورتی که فرو رفته توی خاک

حالا برقص عاطفه با موسیقیِ راک*!

بگذار شانه‌های تو لرزش بگیرد و...

با مردنت، خدای تو ارزش بگیرد و...

سرخ و سفیدِ خون و کفن ... نوعروس مرگ

هی دست و پا که جان بکند زیر این تگرگ

حالم بد است عاطفه، حالم بد است بد

معکوس می زند دل تو ... مرگ بر عدد-

یک، دو، سه ... تکه های سرت ... چار، پنج، شیش

خون می دود به روی لبانی که روز پیش

اقرار کرده بود به عشقی خلاف شرع

عشقی شبیه تجربه‌ی خام یک کشیش

اجرای حکم و مردن بی‌ های و هوی تو

گودال توی گوش کرت، خنده‌های نیش

شرمنده‌ای از این همه زشتی پیامبر

بعد از تو دین به دست خدایان سنگ کیش

تفسیر می‌شود به سر نیزه می‌رود

یا مثل سنگ بر سر و چشمان قهوه‌ایش.....

***

بر آبروی رفته اذان‌گو اذان بگو !

کشتند وحشیانه زنی را به جرمِ؟؟؟ هیششششششششش!!!!

*: نوعی از موسیقی و در لغت به معنای سنگ (rock)

u1_zan111.jpgزن یا.......خدا خسته ام

نوشتم چون خدا دلم شکسته از آدمهایی که به جات حکم میکندد خدا جواب بده

چرا باید انسان رو برای عاشق بودن سنگسار کنند؟

berdbaran-jin-2.jpg

این یعنی دین؟

به جای خدا  حکم میکنند

این یعنی بشریت

این یعنی دیانت؟

یادت رفته من مادر من بانوی احساسم

کافه ایرونی عضو شو

http://www.cloob.com/clubname/stylistics

نوشته شده در شنبه 1387/11/05ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |