قلبم سرشار از عشق توست ، اما دستانم به اندازه ی حجم دستان تو خالیست
در این قرن به ظاهر نو در این دهکده جهانی انگار سالهاست ظفر با پلیدی است خنده سالهاست از لبان غنچه پر کشیده هر آنکش فریادش بلندتر هر آنکس قلبش قسی تر است او پیروز میدان نامردی است بازنده همیشه من و تو هستیم و هر انکس که نکو است کو ان خدایی که ادعا میکرد اشرف مخلوقاتش را افرید! اگر انسانیت یعنی این من استعفا می دهم خداحافظ انسانیت نقطه سر خط!!!! این روزها روزهای سختی است روزهای شکنجه روح من در سیاه چاله های ذهنم بین ماندن و رفتن بین مرگ و زندگی بین عشق و نفرت زندانی گشته ام پ.ن:خدایا امروز فهمیدم ۱ با یک برابر نیست قربون کرمت اخه چرا؟ پ.ن:محرم ....یا حسین با اسمت چه ها نمی کنند کو حسین کو مهدی کو آن فریاد رس پ.ن:لعنت به مسوبان همه جنگها لعنت به............فقط اشک برای کودکان غزه من هم یک مادرم درد آن مادر رو درک میکنم چه زجری کشیده پشت پنجره، و کلاغی خیس لنگ لنگان می گذرد... یادت هست کودک من یادت هست؟ صاعقه و انفجار و درخت، جیغ خنده های کال من و لالایی قمری ها را یادت هســـــــت؟
بخواب فرزندم، کودک ذبح شده ی سال های بی لبخند، بخواب و آسمان خاکستری را به پیکر بی هیاهوی من واگذار... ایستاده ام، اینجا، کنار تو، آرام، صاعقه زده و سوخته، چکه کنان، به خیرگی نگاه تو چشم دوخته؛ شاید که بخندی، شاید که از خاکستر خیس تنم - به ناگاه - گیاهی بروید، ســـــــبـــــــز... من از لمس مضطرب چشم های تو می فهمم، - طفلک پسرم- به گلوله و نارنجک و کــــارد بر گلو عادت نکرده ای... لای لای پسرم، لای لای، کودک هزاران ساله ی تمام لحظه ها که خرد شده ام، کودک مبهوت نا آرام، بخواب و مادر متلاشی بر خاک را نادیده بگیر... در باغچه های دل من بذر غم می کارند و گل اشک می شکوفانند، و قلبم را زیر لگدمال احساسات به ارتعاشی سخت مصنوعی می تپد و اشعار عاشقانه می سراید... ... ... ... داری به پلک های سنگین و خواب های زمستانی فکر می کنی؟ آه، نه...! نخواب فرزندم... جز چشم های خیس تو، اینجا، کسی بیدار نیست... به لالایی و غم و تحقیر عادت نکن... به پوست سوخته ی تن من دست بکش فرزند، و به آرامش کهنه ی گیاهی سخت بمیران...
نخواب کودک... پلک های تو دریچه های نجات منند، و اشک هایت گریستن را به چشم های بی تفاوت جهان زره پوش می آموزد... بیدار باش پسرم، بیـــــــــــــــــــــدار، و به پینه ی تلخ انگشتان سردت، خاک مرده ی این زمین سوخته را نوازش کن... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ. ن. پاهای مادر بودنم تاول زده LoadinG 0%██25%████50%████75%████100% Erorr نشسته اي ميان اغيار نگاهت نزديك من است تو تنديس خداي كدام كهكشاني اين همه زاويه اينك وقت است كه موهايت را پريشان كني از من بريده اي و صدايم نميكني چون درد در مني و رهايم نميكني گم گشته ام ميان تماشاي چشم تو از اين جنون تلخ جدايم نميكني هر شب چو باد مي وزم از داغ ياد تو اخر چرا؟ چه شد كه دعايم نميكني؟ من اخرين پرنده ي گم كرده لانه ام در اسمان خويش هوايم نميكني امشب ميان كوچه تو را جار ميزنم اما تو باز رو به صدايم نميكني پ.ن:استعفااز آدم بودن اما انسان بودن بربری ترین زمینی یاد داری بانوی سرزمین یخ را همان که نور را در مشت داشت قلب او زاده مادر تنهایی است وجودش سالهاست آبستن اضطراب است پاهایش پینه بسته انتظار است از دب اکبر ستاره میچیند و در بازار کساد مردی میفروشد چرا از آسمان بی ستاره اش ماه را به یغما بردی؟ قرنهاست سراغ آیینه را نمی گیرد با پرستو ها با انار با زندگی غریبگی می کند در زهره ظهر صدای اذان حی العشق را میشنوی؟ یا جانش را بستان یا بگذار نماز عشق برپا کند!!! پ.ن:دوست دارم پ.ن:میشه یه روز از عشق بغلم کنی؟ دل تنگت شدم پنچه های وحشی خویش را بر گلوی انتظارم فشار میدهد توان نفس کشیدن را از من ربوده رز سفید چهره بر کبودی گذاشته نقش بانوی رقاص روی قلمدان روی برگردانده چند وقتی است شمعدانی هایی که کاشته بودی خشک شده اند گلهای شب بوی باغچه بعد از رفتند با من قهر کرده اند سایه ملخ جدایی بر مزرعه دلهایمان هجوم آورد این حجران را ما نخواستیم پ.ن:زندگی زیباست با همه سختیهاش با وجود همه آدم بدهاش اما زندگی زیباست چون خدا هست ایام محرم تسلیت تاسوعا و عاشورا من و یادت نره دعام کن نمیدانم که چرا قلبهاهمه از جنس سنگ شده
نمیدانم که چراعشقها اینقده کم رنگ شده
نمیدانم که چرا اشکهام مثل یه گوله یخ شده
نمیدانم که چرا ، دنیا یهو پراز نیرنگ شده
نمیدانم که چرا دلم اینقده بی طاقت شده
نمیدانم که چرا قلبهاهمه از جنس سنگ شده
نمیدانم که چراعشقها اینقده کم رنگ شده
نمیدانم که چرا اشکهام مثل یه گوله یخ شده
نمیدانم که چرا ، دنیا یهو پراز نیرنگ شده
نمیدانم ، نمیدانم ، نمیدانم ، نمیدانم .... وبلاگ سرباز دوست بسیار عزیزم http://akharin فال من دیگه مال تو نیستم دیگه تو فال تو نیستم واسه پرواز غرورت من دیگه بال تو نیستم من یه اتفاق تلخم من یه فنجون شکسته گریه کردم و از اشکام پر شدم آخر شکستم
من به دست تو شکستم !!! من دیگه باور نمی کنم تو رو حالا هر جا که می خوای بری برو من یه راه نا تمومم یه اسیر نیمه جونم نخوا باورت کنم باز دیگه اصلا نمی تونم پ.ن:دوست دارم مثل همیشه اما امان از این دنیا ۱-هنوز هم عاشقانه دوست دارم اما.............. ۲-شازده کوچولوم مامانی خیلی دوست داره ۳-شبنم عزیز آبجی گلم تولدت مبارک فرا رسیدن ماه محرم, خون و شهادت تسلیت باد باز هم محرم آمد محرم ماه خون است و شهادت خونی چکید و حنجره خاک جان گرفت بغضی شکست و دامن هفت آسمان گرفت آبی که دست بوس عطش بود شعله زد آتش سراغ خیمه رنگین کمان گرفت اسبی ز سمت علقمه آمد دگر بس است تیری امام آینه ها را نشان گرفت مانده است در حکایت این سوگ, شعر من چندان که جسم سوخت و آتش به جان گرفت از آخرین شراره چنین می رسد به گوش: باید تقاص عافیت از کوفیان گرفت دلم برایت تنگ خواهد شد و از این پس هر غروب سیاه پوش سیاه جامه ی سیاه روی جمعه ی نحس که دیگر امیدی به دیدن فردایت نخواهم داشت ... دلم برایت تنگ خواهد شد تمام ثانیه هایی که تو را از من دور خواهد کرد تمام ثانیه هایی که دیگر اجازه گرمای دستان خاموش و دلگیرت را از التماس دستان کودکانه ام خواهد ربود و دستان خواهشم دیگر شفافیت خداحافظی های مظلومانه ات .. و سلام های مظلومانه ات .. و سکوت های مظلومانه ات ... و تمام آنچه را که به تو سخاوت ... و من را غم می بخشید .. نخواهد شناخت چگونه می توانی بروی ؟ وقتی هزاران چشم تو را بدرقه نه ... التماس می کردند که بمان ! چگونه خواهی رفت ؟ و خواهی توانست تنها در روشنایی خاموش آینه ها ...گاهی آنهم نظاره گر تنهایی مان باشی ( نفس هایی که بی تو هر بهار را تجربه کنند .... ای کاش ... !!!) ای کاش که خواب بودم ای کاش که بیدار می شدی و دوباره می خندیدی شبیه تمام عکس هایت ... شبیه تمام شفافیت ابرهایی که می بارند ... اما دلم برایت تنگ خواهد شد و تمام شعر شهریار .... بدون لحن زیبای احساس های لطیفت به گور خواهد رفت! شهریار خواهد مرد و دلم برای تو تنگ خواهد شد چقدر دلم می خواست دوباره برگردی ......... دوباره برگردی !!! چقدر دلم می خواست آنقدر شفاف بودم که خواهشم جوابی داشته باشد من شبیه همه ترس ها و نفرت ها و کمبود هام بودم اما باز هم از لا به لای این همه سیاهی ... نور قشنگت رو دوست داشتم جمعه ها دلم می خواست باشی عروسی آخر دلم می خواست ببینمت پریروز قرار بود بیام پیشت حتی جمعه آخر هم باید میومدم اما حسرت جانشین همه ی نیامدنهام شد! حالا تو کجایی و من کجا ؟ که نمی توان پیدایت کرد!!! دوستت داشتم دوستت دارم و دوستت خواهم داشت پ.ن:دوست دارم خدا برف اومد و این یعنی دعای دیروزم براورده شد مامان بزرگ و بابا بزرگم خیلی وقت رفتند اما اولین روز زمستون باز یاد اون خونه گرم و مهربونیاشون افتادم قهقهه حیوانات محکمه نشین به گوش می رسد 

.jpg)
چون فرشته اي
با لبخندي از جنس آسمان
و دستي كه چانه ي خورشيد به بر دارد.
و خيره چون مي شوي به جايي كه از آن من نيست
ديوانه مي شوم.
كه اسفند چشم ها
براي يك گوشه از عنايت تو مي سوزد
و عشق پرنده اي است
كه بر شانه هاي تو لانه مي كند.
حالا هم كه باران مي بارد
كاهگل دلم هواي بابونه هاي تو را كرده.
اين همه انحنا
اين همه راه
براي رسيدن به گونه هاي تو مي شكفد
و من تشنه ترينم
در جوار دريايي كه از آن من نيست.
آن هلال ها را بتكاني
و خورشيد پيشاني ات را نشانم بدهي
من تشنه ي دهان تو شده ام


دست نوشته های قرن بیست یکمی خویش را ورق میزنم
برگ برگ خاطراتم خیس اشکهای انتظار است
در آن سوی شهر از میان سوسوی هزاران نور
به دنبال مردی میگردم
گمشده در این شهر به ظاهر متمدن پر نیرنگ
روزگاری سوسوی چراغ نشانه خوبی بود
اما امروز نوری از دور نشانه ظلمتی نزدیک است
میان این همه گرگ در لباس میش
به دنبال قلبی میگردم که روکش فولاد دارد
میپرسم جستوجویش میکنم اما نشانی از او نمیگرم
انگار تنها امید هم سالهاست قلبش را به آهن و سنگ داده

-۲-بغض
باران بغض


![]()
![]()
باز هم همه مردم در غم فرو رفتند
باز هم کبوتر ها به سوی کربلا رفتند
باز هم مردم لباس های سیاه را بر تن کرده اند
باز هم مردم شبها بیدار می مانند تا سینه بزنند
باز هم همه جا خیس از گریه مردم می شود
باز هم باز هم باز هم
محرم ماه ايثار و رشادت
محرم ماه هفتاد و دو نور است
محرم ماه احساس و شعور است
محرم راز و رمز عشق و مستي
غروب شمس و اخترهاي هستي
محرم ماه سلطان قلوب است
مه توبه مه رفع عيوب است
محرم ماه فتح خون به شمشير
مه امر به معروف است و تطهير


