تبليغاتX
ღ♥ღبانــــو و شازده کوچولوღ♥ღ


ღ♥ღبانــــو و شازده کوچولوღ♥ღ

قلبم سرشار از عشق توست ، اما دستانم به اندازه ی حجم دستان تو خالیست

براساس سنتها قدیمی  زمستان از دو چله بزرگ و كوچك تشكیل شده است چله بزرگ 40 روز دوام می‌آورد و در 10 بهمن ماه به اتمام می‌رسد و چله كوچك 20 روز عمر می‌كند.


روزی چله بزرگ به چله كوچك می‌گوید: من سرما را آوردم، مردم را مجبور به پوشیدن لباس‌های گرم و برپایی كرسی و بخاری كردم تو چه كار خواهی كرد چله كوچك پاسخ می‌دهد تو این همه كار كرده‌ای پس ببین من چه خواهم كرد. چله بزرگ می‌گوید: تو هیچ كاری نمی‌توانی بكنی چرا كه پشت سرت بهار است و عمرت كوتاه!

hendone

امسال هنوز شهر من لباس برف به تن نکرده،عجیب نیست سرزمین سرد و برفی من !نکنه خدا از تاسمون شهرمون قهره؟اولین شب چله بزرگه! چله بزرگ داره شروع میشه! چشم به تو ایم تا روسفید کنی مارو! از وقتی نام چله اومده کمتر نام از تو بوده! اما زیاد شلوغ نکن، حواست باشه که ،قشر آسیب پذیر لباس گرم ندارن كه ریزش برف و یخبندون و از این چیزها را دیگه بتونن توی چله ی کوچیک زمستون تحمل بكنن! صرفنظر از این كه بدلیل نداشتن وسایل گرمایی خطر تلف شدن شون هم وجود داره! (حالا لوله كشی گاز و فناوری جدید پیش كش!)

حواست باشه، چله بزرگه مچ ها رو وا میکنه و دروغ هارو رو میکنه .....
یك نفر؛ من هم نمی دونم كی بود، اما می دونم دخلی به این ماجرا نداشت، اما جمله ی قشنگی گفت كه : پس دروغ مصلحتی رو واسه چی اختراع كردن؟!
 اولی گفت؛ درسته، یه گوله برف دروغی كه خطری نداره. شاید تنها خطرش اینه كه آدم می ره به جهنم.
دومی گفت؛ تازه توی جهنم احتیاج به پوشاك اضافی نیست. اونجا به اندازه ی كافی گرم هست كه آدم نچاد! …
 
پ.ن:چند روز پیش که دلم واسه برف تنگ  شده بود، برای شهردار نوشتم: آقای شهردار لطفا خیابان های شهر را برای باریدن برف تمیز نگه دارید تا توی چله ی زمستون آدم برفی ها یخ نزنند! 
شهردار پی نوشت فرمودند: عزیز؛ نگران یخ زدن آدم برفی ها نباشید! ما منتظر بارش برفیم! …

بگذریم!  انگار خدا هم بدش نمی آد كمی بیش تر ماهارو انگوگ كنه!!

شب یلدا خوش بگذره

نوشته شده در شنبه 1387/09/30ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

آهای...!!

کجائی...؟!

تو فکری...!؟

غریبه می زنی...!غریبه با "غ".نکنه تو هم از اون دسته آدم هایی هستی که از شدت آشنایی غریبه شدن...؟!یا شایدم بر عکس...؟!

چهرت خیلی آشناست...کجا با هم آشنا شدیم غریبه...؟!تو انجمن صلح و دوستی یا یک زندان...؟!شایدم تو یک کافه گلاسه کنار برج ایفل...!درست یادم نیست... .

از چی می گفتم...؟!غریبه یا برج ایفل...؟آهان یادم اومد.از اتاق تنهایی می گفتم که توش با هم آشنا شدیم.یک انفرادی دنج دو نفره ،با پنجره های کوچیکی که در روز 2 ساعت مجوز واسه عبور نور می داد.یادت هست که کجا رو می گم...؟!تو هم مثل من تنهای تنها بودی.شایدم من مثل تو تنهای تنها بودم.کسی چه می دونه...؟ولی من و تو که می دونیم.کلی یادگاری روی دیوارای نم کشیده اتاق تنهایی کشیدیم.

از چی می گفتم...؟!پنجره یا یادگاری...؟!آهان یادم اومد،از اتاق کناری می گفتم که اتاق بازجویی بود.با یک سقف خیلی خیلی بلند.ازاتاق دیگه هم که همش صدای کل کشیدن و شادی میومد.صدای ضجه گلبرگ های مریم با صدای سرخوش مهمونای اتاق دیگه سکوت عمیقی به اتاق تنهاییمون داده بود...

 به احترام این سکوت قیام کنید...

به چی فکر می کنی...؟؟بعد از این همه مدت توهنوزم تو فکری...!!می ترسم...!!

یه چیزی رو می دونی؟وقتی بهت نزدیک شدم غریبه،دیدم یه دیوار بزرگ جلوی خودت ساختی و روش بزرگ تر نوشتی" از این فاصله به بعد به من نزدیک نشین".اینو بدون اگه این دیوار رو خراب نکنی رو سر خودت خراب می شه.....

همه چیز تو این دنیا دو طرفه است.یک طرف ، عمل توهست و طرف دیگه عکس العملی که از عملت

 می بینی....!!

 

به چی فکر می کنم...؟!کسی رفته...؟دل تنگی...؟!یا کسی داره میاد...؟اینبار هم چقدر غریب و تنهام...! راستی می دونی واحد اندازه گیری تنهایی چیه...؟؟

نگران نباش...قبل از اینکه چاییت تموم بشه من و تو هم پرواز می کنیم...

نگفتی به چی فکر می کنی؟به اینکه زمین گرده و می چرخه در حالیکه تو ایستادی و نمی افتی...!یا اینکه تو داری می چرخی و میری در حالیکه روزگار و جای پاهات روی تنهایی من ایستادن و کنار نمی رن...؟فرقش تو چی بود؟شاید یک نقطه یا شاید یک تلنگر...!!

راستی چرا تنها شدیم...؟!چرا دیگه کسی نبود...؟!انگار در عرض چند دقیقه یک زلزله 10 ریشتری اومده بود و تمام محتوای اتاق رو تبدیل به یک سکوت نافرجام کرده بود و بازمونده های اون اتاق من و تو بودیم...

نگفتی؟چرا فقط من و تو...؟!تو اتاق تنهایی من بودم و تو.شایدم تو بودی و من...!ااا....این جمله رو یکبار دیگه هم گفته بودم.اما نگفته بودم که دو تا فنجون هم داشتیم با یکدونه دفتر که برگاش و یکی در میون بین خودمون تقسیم کرده بودیم.البته این قانون تو بود...اما مداد نداشتیم.پس با چی می نوشتیم؟؟؟یادته...؟!

برگای من خاکستریه خاکستری بود و برگای تو آبیه آبی.ولی تو همیشه رو برگای من می نوشتی و من رو برگای تو...

از چی می گفتم...؟!دفتر یا رنگای صفحه ها...؟آهان یادم اومد.از صفحه تنهاییمون می گفتم.غریبه،تا حالا بهت گفتم که حضور تو چقدر عمق تنهایی منو زیاد کرد...؟!و تو باز هم منو تنهاتر گذاشتی...!تنها بودم و تنهاتر شدم.....!!

غریبه بودی یا آشنا...؟!خودم چی...؟؟؟؟غریبه بودم یا آشنا...؟؟!!

هیچ وقت نفهمیدم.......

و این تنهاترم کرد.تنها تر از پرنده خارزار...تنهاتر از تک درخت وسط باغچه خونمون...حتی تنها تر از ماه وسط آسمون...کاش یک کم واسه تنهاییم مرحم بودی....

من چی...؟؟من واسه تنهاییت مرحم بودم...؟؟من همیشه سعی می کردم تا یک کمی از بار تو رو رو دوشم بکشم...ولی تو حالا داری می گی کیش........شاید هم همون دیوار مانع شد....

انگار من مهره بی احساس صفحه های آبی دفتر خاکستریت بودم.یا سرعت حافظت پایینه یا سرعت همه اینترنت ها اومده پایین...

پ.ن:خیلی دلم میخواست امروز ببینمت

عروسیت مبارک م....

نوشته شده در یکشنبه 1387/09/24ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

نگاه  نگاه

ممنوع ترین نگاه های عالم

از سوسوی  چشمان تو عبور میکند

آنگاه که مرا مست شراب چشمانت کردی

غرق در دریای آن نگاه شدم

عروسک  کوکی گشتم

با ساز مخالف تو رقصیدم

نفس نفس

عمیق ترین نفسهای عالم

را آنگاه که مجاور من بودی شنیدم

نفسهایت را نمیتوانستم بشمارم

تند تر از نبض من میزد

سریعتر از کبوتر قلب پر میزد

فریاد فریاد

تلخترین  حرفهای دنیا

از لبهای تو بگوش میرسد

من محتاج آن صدای هستم

که با فریاد گفت برو قلبم اسیر دیگری گشته

قلب قلب

فولادترین قلب این دنیا

صاحبش کسی است که قلبم برای او میتپد

من با نگاهم جستجویش میکنم

در پی بهانه نفس کشیدنم هستم

که این سکوت هزار ساله را بشکند

فریادم در سکوت شب از او میگوید

ممنوع ممنوع

ممنوع ترین عشق را

نثار کسی میکنم که دیروز لاف عاشقی زد

و امروز به تلافی دروغش عاشق گشتم

گیتار شکسته تنها همراه من میباشد

ای غریبه آواره کوچه پس کوچه های تنهایی

بیا که من هنوز دوستت دارم

نکند عشق نیز ممنوع شده؟

دوست دارم نفسم

 

 

پ.ن:عاشقی  پیگرد قانونی دارد

جرمت عشق بود

حال که عاشق گشتی

 مجازات را بپذیر

پ.ن۲:نفسم عشقم عمرم زندگیم دنیام مرد من........دوست دارم

پ.ن۳:برای کسی که دوستش دارم

تن رود همهمه آب من پر از وسوسه خواب
واسه روياي رسيدن من بي حوصله بي تو
ميون باور و ترديد ميون عشق و معما
با تو هر نفس غنيمت با تو هر لحظه يه دنيا
با تو پر شور و نشاطم تو هياهوي نگاتم
تو يه آواز قشنگي من تو آهنگ صداتم
مثل خنده رو لباتم مثل اشك رو گونه هاتم
تورو مي بوسم و انگار شاعر شعر چشاتم
دشت پونه هاي وحشي رنگ التماس و خواهش
موج خاكستري باد شعله گرم نوازش
بيا گلوا‍‍ژه عشق با تو همصدا بخونم
تورو دوست دارم و اي كاش تا ابد با تو بمونم

نوشته شده در یکشنبه 1387/09/17ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

 عشق را از هزار توی نگاهت به تماشا نشستم

حتی برای لحظه ای ابلیس شک در دلم نفوذ نکرد

هرگز دل را به دست رهگذران کوچه دل نسپاردم

تو خود بهتر از من مرا میشناسی!

میدانم نبضم با ضربان قلب تو میزند

میدانم دل سیر عشق تو است

هستی من پیش تو جا مانده

من سفر کرده به دیار تنهایی هستم

با این همه فاصله به اندازه

هفت سرزمین

هفت آسمان

هفت شب

هفت بغض

بدان تو آغاز و پایان این عشقی

اما نه انگار تو برای همیشه رفته ای

حال که دل را یادت رفت برایم جا بگذاری

امانت دار خوبی باش

 love

پ.ن:خیلی حالم خوبه شکرت خدا نذار دوباره برنجم

aida

نوشته شده در شنبه 1387/09/16ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

iranپاهای مادر بودن تاول زدهiran

  قصه ما قصه سالها پیش بود دخترکی در اوج شور و شرر جوانی ندانست چرا روح سرکش ناگهان اسیر دستانی گشت که هرگز دستانش با آن آشنا نبود قلب سپیدم رو به سیاهی رفت روحش در تاریکی مبهم زندگی گم گشت روزها به هفته ها و هفته ها به ماهها گره میخورد و ذهن دخترک ارام آرام به سوی  زوال میرفت.خاطراتش را در ذهن مرور میکرد به گذشته های دور برگشت. چشمانش را بسته بود وقتی به آیینه درون سفره عقد نگریست مردی را در کنارش دید که سنخیتی با او نداشت 

- عاقد گفت: وکیلم ؟و او سکوت کرد

- عروس رفته گل بچینه. توی دلش خندید آره گل خرزهره بچینه

- عروس خانوم وکیلم شما رو به صداق...به عقد دائم...درآورم؟

- عروس رفته گلاب بیاره.با خودش گفت عروس خونش رو به حراج گذاشته

- وکیلم؟

با صدای گرفته گفت نه....اما...مبارکه همه دست زدند انگار بله یا نه اون برای کسی مهم نبود

دو ماه بعد وقتی جواب آزمایش خون رو گرفت نمیتونست روی پاهاش بایسته دستهاش میلرزید تنش دچار لرزه شده بود نه این حقیقت  نداشت او باردار بود کابوس زندگی او تازه شروع شد.

هزار بار با خودش گفت اون حق ندارد بچه ای به دنیا بیاورد که میدانست آینده سیاهی پیشرو دارد

-         میخوام سقطش کنم

-         نمی تونی حق نداری

اما همه مخالف بود و او باز به اجبار دیگران آماده مادر بودن میشد نه ماه گذشت و او میان مرگ و زندگی دست و پا زد تا مادر شد

ماند درد کشید ستم دید ظلم کشید اما ماند و صبر کرد چون محکوم به صبر بود محکوم به ماندن بود محکوم به درد محکوم به رنج

چون او مادر بود

ماهها درد را با غم به سالها پیوند زد و شکنجه های مردی را متحمل گشت که از مردی نامش را به یدک میکشد تنش زیر بار کتک کبود میگذشت و حتی آه نمیگفت چون مادر بود تنها دلیل خنده هاش فرزندش را به آغوش میگرفت و آرام میگشت

اما روزی کاسه صبر ایوب هم لبریز میگردد

حال وقت پرواز بود عشق به او پر پرواز داد و او از قفس پرکشید رها شد از زندان هزار شب سیاه

اما حال آن مرد میخواست کودکش را از اوبگیرد نوگلی که سالها فقط برای او صبر کرده بود .

پاهایش تاولهای مادر بودن زده دستانش خسته و رنجور دردی است که با قلب خویش به یدک میکشد .

و سهم او از زندگی مادر بودن بود و حال شاید این موهبت را نیز از او بگیرند.

و او مانده بود با سهمی که از زندگی داشت یعنی درد

 

مادر 

شازده کوچولو

وقتی به چشماش نگاه میکنم

جور عجیبی دلم میگیرد

غریق چشمان معصومش میشوم

دستانم را به سویش دراز میکنم

مرگ در دریای چشمانش بسیار شیرین است

چه مشتاق خویش را به عمق آن نگاه بارانی میسپارم

میگذارم در آغموش امنم خاطرش را چندی آسوده کند

سر انگشتان احساسم بر گیشوان سیاهش میکشم

میان بوسه های مادریم رهایش میکنم

 

 

 

پ.ن: پاهام تاول مادر بودن زده/روحم خسته از نیرنگ حیوانهای است که ماسک انسان به رخ زده اند/خسته از دست دلی که عشق را با او به یدک میکشم

HydroForum ® Group

 دلم برای شازده خیلی تنگ شده خدایا
نوشته شده در سه شنبه 1387/09/12ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

 و این منم زنی که آبستن سالها درد است

و آن تویی مردی که افسانه دروغ عشق را ساختی

این زن برای آن مرد دروغگو مینوسد

 پریشان و گریزان از این زندگی هزار چاک

اسیر زندان زندگی گشته ام

و در این شب‌های پر از درد

که آبستن اشک‌های تنهایی من است

به یاد تو ای هرزه‌گرد

به میان خاطراتم سرکی می‌کشم

تا واژه ای نو بسازم برای تو

همانی که دلیل ابطال همه واژه ها هستی

و امان از آن سرگذشت از سر کذشته

غرق در غربت چشم‌های خیس خویش گشته

اسیر خاطرات برباد رفته

شوق پرواز را سال‌هاست از من گرفته ای

و اکنون...

پناهی جز آغوش خویش ندارم

33eor49.png

پ.ن:مینویسم چون دلیلی برای نوشتن دارم

پ.ن۲:۱۳ روز بزرگیه خدا کنه همه چی حل بشه

پ.ن:دلم برای شازده خیلی تنگ شده اما صبر میکنم

دوست د ارم

نوشته شده در شنبه 1387/09/09ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |