تبليغاتX
ღ♥ღبانــــو و شازده کوچولوღ♥ღ


ღ♥ღبانــــو و شازده کوچولوღ♥ღ

قلبم سرشار از عشق توست ، اما دستانم به اندازه ی حجم دستان تو خالیست

دیشب عطر آویشن خویش را نثارت کردم

دایره افسون چشمانت را به تماشا نشستم

پیله تنهایی خویش را شکافتم

مانند مترسک فیلسوفی هزار فلسفه بافتم

کوچه های خاکستری را پشت سر گذاشتم

به خلوت خزان رسیدم

سراغت را از کلاغهای سفید گرفتم

کاغذهای تیکه تیکه قلبم را به هم چسباندم

در آلاجیق خیال خویش در آغوش گرمت آرمیدم

هزاران بوسه برپلکهای تنهایم نشاندی

و سه نقطه...

پ.ن: تنهایی تو نیز از من گریزانی تو که تنها یارم در این شبهای سرد بودی

غم نرو که دلم با تو عجین شده .بی غم دیگر قلبم نخواهد تپید

پ.ن:خیلی نگرانت بودم چرا بی خبرم میذاری لطفا بگو عمل کی هست دوست من؟

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/02/31ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

شب ............

شبی با تو تک و تنها

پر از احساس خواستن باش

تمام لحظه هامان عشق

تمام بوسه هامان مهر

محبت  همدم ما شد

ستاره چشمکی میزد

aida

آهای...!!

کجائی...؟!

تو فکری...!؟

غریبه می زنی...!غریبه با "غ".نکنه تو هم از اون دسته آدم هایی هستی که از شدت آشنایی غریبه شدن...؟!یا شایدم بر عکس...؟!

چهرت خیلی آشناست...کجا با هم آشنا شدیم غریبه...؟!تو انجمن صلح و دوستی یا یک زندان...؟!شایدم تو یک کافه گلاسه کنار برج ایفل...!درست یادم نیست... .

از چی می گفتم...؟!غریبه یا برج ایفل...؟آهان یادم اومد.از اتاق تنهایی می گفتم که توش با هم آشنا شدیم.یک انفرادی دنج دو نفره ،با پنجره های کوچیکی که در روز 2 ساعت مجوز واسه عبور نور می داد.یادت هست که کجا رو می گم...؟!تو هم مثل من تنهای تنها بودی.شایدم من مثل تو تنهای تنها بودم.کسی چه می دونه...؟ولی من و تو که می دونیم.کلی یادگاری روی دیوارای نم کشیده اتاق تنهایی کشیدیم.

از چی می گفتم...؟!پنجره یا یادگاری...؟!آهان یادم اومد،از اتاق کناری می گفتم که اتاق بازجویی بود.با یک سقف خیلی خیلی بلند.ازاتاق دیگه هم که همش صدای کل کشیدن و شادی میومد.صدای ضجه گلبرگ های مریم با صدای سرخوش مهمونای اتاق دیگه سکوت عمیقی به اتاق تنهاییمون داده بود...

 به احترام این سکوت قیام کنید...

به چی فکر می کنی...؟؟بعد از این همه مدت توهنوزم تو فکری...!!می ترسم...!!

یه چیزی رو می دونی؟وقتی بهت نزدیک شدم غریبه،دیدم یه دیوار بزرگ جلوی خودت ساختی و روش بزرگ تر نوشتی" از این فاصله به بعد به من نزدیک نشین".اینو بدون اگه این دیوار رو خراب نکنی رو سر خودت خراب می شه.....

همه چیز تو این دنیا دو طرفه است.یک طرف ، عمل توهست و طرف دیگه عکس العملی که از عملت

 می بینی....!!

 

به چی فکر می کنم...؟!کسی رفته...؟دل تنگی...؟!یا کسی داره میاد...؟اینبار هم چقدر غریب و تنهام...! راستی می دونی واحد اندازه گیری تنهایی چیه...؟؟

نگران نباش...قبل از اینکه چاییت تموم بشه من و تو هم پرواز می کنیم...

نگفتی به چی فکر می کنی؟به اینکه زمین گرده و می چرخه در حالیکه تو ایستادی و نمی افتی...!یا اینکه تو داری می چرخی و میری در حالیکه روزگار و جای پاهات روی تنهایی من ایستادن و کنار نمی رن...؟فرقش تو چی بود؟شاید یک نقطه یا شاید یک تلنگر...!!

راستی چرا تنها شدیم...؟!چرا دیگه کسی نبود...؟!انگار در عرض چند دقیقه یک زلزله 10 ریشتری اومده بود و تمام محتوای اتاق رو تبدیل به یک سکوت نافرجام کرده بود و بازمونده های اون اتاق من و تو بودیم...

نگفتی؟چرا فقط من و تو...؟!تو اتاق تنهایی من بودم و تو.شایدم تو بودی و من...!ااا....این جمله رو یکبار دیگه هم گفته بودم.اما نگفته بودم که دو تا فنجون هم داشتیم با یکدونه دفتر که برگاش و یکی در میون بین خودمون تقسیم کرده بودیم.البته این قانون تو بود...اما مداد نداشتیم.پس با چی می نوشتیم؟؟؟یادته...؟!

برگای من خاکستریه خاکستری بود و برگای تو آبیه آبی.ولی تو همیشه رو برگای من می نوشتی و من رو برگای تو...

از چی می گفتم...؟!دفتر یا رنگای صفحه ها...؟آهان یادم اومد.از صفحه تنهاییمون می گفتم.غریبه،تا حالا بهت گفتم که حضور تو چقدر عمق تنهایی منو زیاد کرد...؟!و تو باز هم منو تنهاتر گذاشتی...!تنها بودم و تنهاتر شدم.....!!

غریبه بودی یا آشنا...؟!خودم چی...؟؟؟؟غریبه بودم یا آشنا...؟؟!!

هیچ وقت نفهمیدم.......

و این تنهاترم کرد.تنها تر از پرنده خارزار...تنهاتر از تک درخت وسط باغچه خونمون...حتی تنها تر از ماه وسط آسمون...کاش یک کم واسه تنهاییم مرحم بودی....

من چی...؟؟من واسه تنهاییت مرحم بودم...؟؟من همیشه سعی می کردم تا یک کمی از بار تو رو رو دوشم بکشم...ولی تو حالا داری می گی برو........شاید هم همون دیوار مانع شد....

انگار من مهره بی احساس صفحه های آبی دفتر خاکستریت بودم.یا سرعت حافظت پایینه یا...........

 

 

پ.ن:بهش قول دادم یه زن مرد صفت باشم بشم همون آیدایی سالهای قبل
پ.ن:برای سلامتی نواک دعا کنید بره عمل و سلامت برگرده پیش ما
هزار حرف نگفته هزار تا فریاد توی سینه ام هست اما فقط این و بدون دوستت دارم
 
 
FlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlower
نوشته شده در دوشنبه 1387/02/30ساعت 8:17 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

مدت زیادی که خودم رو گم کردم میون زمین و آسمون آویزونم خیلی دلم میخواست از این اوضاع رها شم اما قضیه شازده و آینده سردر گم من و به جایی رساند که به زمین و زمان هم بی اعتمادم از سایه ها میگریزم با دوستان بیگانه گشتم و معشوق را پس زدم آری من تنها گشتم و در تنهایی خویش به نیستی رسیدم شاید که او مادر بودنم را از من نگیرد اما انگار شمارش معکوش شروع شده .................................

میگن مستی گناهه اما من مست دوست داشتنت هستم

این حرف من بود و من به تو رسیدم

باز هم با نگاهی شماتت بار به آسمان نگاه کرد...

این نگاه شاید صدمین نگاهی بود که در طول این مدتی که بهش گذشته بود به آسمون می نداخت...

چقدر دوست داشت تا بتونه یه بار بپرسه که چرا؟؟؟؟؟.....

اما می دونست که این سوال جوابی نداره...

باز هم نگاه کرد و اینبار یک آه عمیق کشید...همیشه شنیده بود که زمان همه مشکلات رو حل می کنه اما اینبار که با حلال زمان روبرو شده بود می دید که فقط صبورتر شده...

اینبار که به آسمون نگاه کرد ستاره ای رو دید که در میان ازدحام دود و شهر در افق افتاد ...انگار امشب در آسمون خدا بازتر از شبای دیگه شده بود...

تو تمام مدتی که گذشته بود هیچ جایی واسه خود نمایی عقلش نذاشته بود و نتونسته بود به نتیجه ای که می خواد برسه اما اینبار همینطور که به جایی که ستاره افتاده بود نگاه می کرد تمام گذشتش جلوی چشماش رژه می رفتن و خودشون و نشون می دادن.اما اینبار یه فرقی داشت.اینبار همه چیز رو داشت تحلیل می کرد.همه اتفاقاتی که براش افتاده بود.از اول تا آخر.همیشه اینکارو می کرد ولی هیچ وقت اینطوری نگاه نکرده بود....

مثل یک معادله ۲x+2y عقل و احساسش رو کنار هم گذاشت تا تونست جوابی رو که تو این همه مدت ندیده بود یا نتونسته بود ببینه خوب درک کنه....جوابی که بدست آورد اونی نبود که می خواست ولی واقعیتی بود که باید قبول می کرد و بهش اعتماد می کرد...

باز هم به آسمون و نقطه ای که ستاره افتاده بود نگاه کرد...اما اینبار که گله نداشت...خوشحال بود که خدا همه اون چیزی که خواسته بود بهش نداده بود...خوشحال بود که با تمام وجودش احساس کرده بود که خدا دوستش داره....

این همون چیزی بود که می خواست و تصمیم گرفت با کمک همون خدای بزرگ مسیرش رو عوض کنه...انگار یه مدت زده بود تو خاکی....

 من و علی

                       تقدیر چیزهایی را به تو می نمایاند که هرگز به دل تو خطور نکرده بود.

 پ.ن:میخوام که دستامو بگیری نمیتونم پاشم بلندم کن

نرو نذار که تنها بشم که فقط تو موندی برام

مادر بودنم را دوست دارم و عاشق پسرم هستم

 

نوشته شده در شنبه 1387/02/28ساعت 7:25 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

 

 

چه لطیف است حس آغازی دوباره

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس ...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن !

و چه اندازه شیرین است امروز ...

روز تو !

روز میلاد ...

روزی که تو آغاز شدی!

تولدت مبارک....

 

 

گشوده شدن برگی نو از دفتر زندگیت را تبریک می گوییم ،

امید که آنچه در این برگ ثبت می شود

 در شمار زیباترین خاطرات زند گیت باشد...

 

 

تولدت مبارک

اگرچه از راه دور ، هیـــچ فـــــایده ای نــــداره

                             شمعارو روشن کن و به جام دوتاروفوت کن

                             نـمیشه پیشت باشم فقط بـــرام سـکوت کن

تو دل مثــــــــــل دریــــات هــــزار تا آرزو کن

بامـــــــن عاشق از دور بمون و گفتـــگو کن

                             تو ایـــن روز تــــولد، عـــیده تو مــاه و مــــریـخ

                             این روز خوب می مونه ، همیشه توی تـاریـخ

مـــــیان برای تــبریـــک ،  تمام سیـــــــاره ها

امــــــــروز چــــــراغونیه تو همه ی قصـه ها

                              دریـــــا به احتـرامت امروزو طوفانی نیــست

                              مســــافرا زود میان جاده ها طولانی نیست

خدا تو این روز خوب تو رو به ما هدیه داد

همه مث هم بودن ، فرشته شو فرستــاد

                               یک سبــــد عشـق آوردی از آسمـــونای دور

                               چه اسمی روت گذاشتن پر از شکوه و غرور

اشکـــامو پاک می کنم ؛ میگن شگون نـداره

  ولی مــــــن از تو دورم چی کار کنم عزیزم؟

                             تنــها توی اتـــــاقم با رز و شمع و میخک

                                به یـــــــــاد تومیگم : تولدت مبارک!

اما خودت می دونی که چاره ای ندارم

مــن که به جز تو دیگه کسی  ندارم

                           تـــــــولدت پر از گـــــل ، پر از شـمعای روشن

                            کــاش که تو این روز پاک یه کم کنی یاد من

پ.ن:من اما دلشکسته و نامید از تو

نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/25ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

این آپ فرق داره میخوام اس ام اسهای دوستانم بنویسم که دیروز بعد شنیدن خبر مریضی برام فرستادند

اما بیشترش معلوم نیست به مریضی من چه ربطی دارند ولی از همه شون ممنون که به یادم هستند 

۱-زندگی نشستن زیر آلاچیق احساس و بازی گرگم به هواست/گاهی باید پیرهن سنت را از کالبد روح کند و در حوضچه اکنون شناور گشت

۲-هوایم هوای تو،دلتنگم برای تو،تنهایم به یاد تو،زندگیم فدای تو

۳-آنکه چشمان تو را اینهمه زیبا میکرد کاش روز ازل فکر دل ما میکرد یا نمی داد به تو اینهمه زیبایی رایا مرا در غم عشق تو شکیبا میکرد

۴-عاشقت گشتم تو گفتی عاشقان دیوانه اند عاقبت عاشق شدی دیدی که خود دیوانه ای

۵-با تو بودن /با تو مردن زندگیست/غیر از اینها زندگی افسردگیست

۶-ساده ام مثل قدیم دلم از دور به مهتاب خوش است و تو را میخواهم

۷-هیچ کس اشکی برای ما نریخت/هر که با ما بود از ما میگریخت/چند روزی است حالم خوب نیست/حال من از این و آن پرسیدنیست/گاه روی زمین زل میزنم /گاه بر حافظ تفال میزنم/حافظ دیوانه فالم را گرفت/یک غزل آمد که حالم را گرفت/ما زیاران چشم یاری داشتیم /خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

۸-بگذار تا گرمای دستانمان آذرخشی از عشق شود تا فرا گیرد جهان را ...امضا خورشید و ماه

۹-نمی دانم چیست ولی میدانم کسی به درونم پا گذاشته است..!!

۱۰-در ماهی تابه عشق سوختم روغنم باش

۱۱-مثل آسمون که امیدش چند تا ستاره است دیدن دوباره تو واسه من عمر دوباره است

۱۲-من ساده باورم شد که تو بنبست تویی راهم همه شعرامو تو دیدم پیش شعرام رو سیاهم

ممنون که این همه به فکر سلامتی منید عجب دوستانی دارم حتی بلد نیستند دو کلمه اس ام اس بنویسند روزگار عجیبیه

 

پ.ن:تسلیت خدمت خانواده های صبری و شیردل و دو تا فرزند دلبند ایشون بی مادری بد دردیه خدا بهتون صبر بده

پ.ن:من دلم شکسته بود اما راضی با این اتفاق نبودم من حلال میکنم

پ.ن:۱۴ تا آمپول کلی قرص برداشت دیروز ما از مزرعه بیماری

پ.ن:دوستان عزیز متاسفانه بنده هنوز نمیمیرم شکمهاتونو برای حلوای  بنده صابون نزنید ایشا ا... تا ۱۰۰ سال دیگه زنده میمونم

روز جهانی مادر مبارک

نوشته شده در دوشنبه 1387/02/23ساعت 8:29 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

دادگاه تولد٬ رسمی است...

                                    و من اما مظنون !!!

جایگاهٍ محکوم٬ بی صبرانه مرا می خواند

                                     و دگر نیست توان رفتن

                                                      و من اکنون باید سوگند دروغین دگر یاد کنم!!!

مدرکٍ محکم و شاهدان و قاضی پرونده

                                       بر جرم ناکرده من دلالت دارند!!!

عاقبت محکوم شدم!

                            و عجب لحظه منفوری بود:

                                                               وقتی که تبعید به دنیایم کردند!!!

و چندی که گذشت...

نوزادی به دنیا آمد...

گریه های دل غمگین مرا :

                                  کودکانه٬ خواهش قوت و شرط ولادت خواندند!!!

حکم من بر پیشانی من حک شده است:

                                                       تبعید تا لحظه مرگ!!!

                                                                     و چه تبعیدگاه بعیدی است زمین...

چه کسی می داند که من

                                  قربانی هوس و خواهش آدم گشتم!!!

 

پ.ن:برات دعا کردم رفتم امامزاده نذر کردم

پ.ن:خیلی دوست دارم تو تنها دوست من با اینکه دوری اما به من نزدیکی.الناز باهات چت نکرده شاید شوهرش بوده؟خشن جان!!!!!!

نوشته شده در جمعه 1387/02/20ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

 این آپ برای من نیست فقط برای کسی نوشتم که دیروز گفت آرزوی مرگ داره دوست عزیزم غصه نخور دنیا همینه باید موند و مبارزه کرد تو لااقل میش نبودی بین هزارتا گرگ 

مرهم درد دل من مرگ من است

                              زندگی در حسرت و زجر٬ باعث ننگ من است...

       وقت آن شد مرگ آيد از پس اين عمر دراز

                                            مرگ را در آغوش...

                                                       مرگ را در بر خود مي بینم!!!

 

بايد يک روز گذشت از کوچه ارواح خبيث

                                 تا که آزاد شوم زين مردمان حرف و حديث...

       وقت آن شد آشکارا شود اين راز و نياز

                                          مرگ را در آغوش...

                                                   مرگ را در بر خود می بينم!!!

 

دعوت مرگ من امروز گواه درد است

                                       سنگ گورم بنهيد٬ هوا بس سرد است!!!

و به پايان سفر نزديکم

                             و من از جمع شما خواهم رفت!!!

                               میروم تا هم آغوشی مرگ٬

                                              تا هجوم هجرت٬

                                               تا که اندوه شما راحتم بگذارد!!!

                       و چه احساس لطيفی است عروج!!!

                                                          مرگ را در آغوش...

                                                     مرگ را در بر خود می بينم!!!

angel luver aıda

پ.ن:امیدوارم اونی که من فکر میکنم نباشه قضیه اون جمعه نحس برات تکرار نشده باشه

پ.ن:۲-خدا رو شکر که سالمی

نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/18ساعت 8:2 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

مرا نهراسان

كه من بارها و هزاران بار

بي‌شاهد و شناسنامه

از شادي‌هاي كوچكم جدا شده‌ام

كه بارها و بارها بي‌نام و نشان

اسناد تنهايي خويش را امضا كرده‌ام

بي‌جوهر و مركبي

من چيزي براي هراس ندارم

وقتي رد پاهاي تو تا اتاق اضطراب من امتداد مي‌يابد

كسي كه از دلاشوبه‌ي ظلمت مي‌هراساني

گيس‌بريده‌اي است كه سهمش از عبور فصل‌ها

تنها هاشورهاي درهم و سياه است

زني كه ديروز در گوش چكاوك گفت

من عاشقم

Photo of mehnoush on Netlog

پ.ن:یادته اونروز؟

این عکس چیزی یادت میاره؟

سالگرد آشناییمون مبارک

Photo of mehnoush on Netlog

پ.ن:من نمیتونم به غیر تو کسی رو دوست داشته باشم چرا با من این کار رو کردی چرا قلبم رو اسیر کردی؟

نوشته شده در یکشنبه 1387/02/15ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

نفرین به تو باد ای چشم:

                                    گر صحنه کانونت٬ بر حافظه‌ام ضبط کنی!

نفرین به تو باد ای گوش:

                                   گر به هر آوایی٬ پرده صوت خود رعشه دهی!

نفرین به تو باد ای لب:

                                   گر ناگفته خود٬ گفته به ز نگفتن یابی!

نفرین به تو باد ای دست :

                                    گر کوله بار گذشته بر پشت من حمل کنی!

نفرین به تو باد ای روح:

                                     گر خواب مرا بر غم و اندوه تعبیر کنی!

نفرین به تو باد ای دل:

                                   گر خود را مأمن این کس و آن کس سازی!

نفرین به تو باد ای من:

                                  گر اعضا و جوارح خویش نفرین کنی!

                    نفرین به تو باد ای من!!!

                    نفرین به تو  باد ای تو !!!

                                        نفرین همه را... 

                                                    نفرین همه را... 

Photo of mehnoush on Netlog

 پ.ن:دنیای نامردی شده خدا خیلی شاکیم خیلی

بی کی اعتماد میشه کرد به تو ؟ نه !!!!

پ.ن۲:اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شاید ده ها رنگین کمان
در دهان ما نطفه میبست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود


اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی
و شاید من، کمر شکسته ترین بودم


اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبریز از ناباوری بودم
هیچ رنجی بدون گنج نبود
اما گنجها شاید، بدون رنج بودند

Photo of mehnoush on Netlog

نوشته شده در جمعه 1387/02/13ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

زندگی داستانی کوتاه است

                       آدمک‌ها در پی سیمرغ بلورین دروغین هستند

                                                         که بر تقویم دفترشان ثبت کنند

                                                                        و بدان فخر فروشند و از آن قدرت و ثروت یابند!!!

خسته از هنرمندانه‌ترین نقشقربانی  زندگی‌ام

                        بر طاقچه یاد ذهن آشفته خود می‌نگرم:

                                                                               سیمرغ‌های ملعون:

                                                                               بی‌رحمانه به من می‌خندند...!

و چه زیبا و هنرمندانه:

                             تن بی‌جان خیمه شب بازی من

                                                    رخ‌های تماشاچیان را مات می‌کرد!!!  

صوت منفوری گوش تکرار مرا می‌آزُرد:

                                                  "که عجب بازیگر قهاری بود..."

قلب خونین از حادثه ضربه قربانی کُش٬

                             آماده ضربه بازی فردا می‌شد!!!

                                                                                        و چنین است و چنان...

                                                                                        سالها چنین است که می‌انجامد!!!     

نوشته شده در جمعه 1387/02/06ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

 

 

و عجب حادثه تلخی بود:

                                لحظه‌ای که وجدان من از کار افتاد...

                                                                      و چه سخت و عذاب‌آور بود!!!

بزم‌های مرگ و عذاب

                           سلسله تلخِ حماقت٬ تردید!!!

هفت روز پی در پی:

                               ناخن حادثه را دعوت پهنه صورت کردم...

                               مهمان را سیر از دل آتش زده خود کردم...

                               سیراب ز خون دل و خون جگر خود کردم...

                               خِرمن روحْ آتش زدم و خاکستر آن بر تن مهمان کردم...

مرگ مغزی حاصل آن حادثه بود

                            وجدانی بیمار عاقبت فاجعه بود

                                                     ای کاش فرصت آن لحظه نبود!!!

آرزوی مرگم...

                 ابعاد وسیع قبرم...

                                         خاطرات سردم...

                                                               طعنه‌های دردم...

                                                                                      غم باد دل افسرده و تنگم...

مغز بی‌روح چه رغبت به تنفّس دارد...

 

پ.ن:به پايان سفر نزديکم     و من از جمع شما خواهم رفت!!!    قلب من بر تپش خود لجاجت دارد!!!

من دوستت دارم کاش مرا بفهمی هرگز به من دروغ نگو

                                           

نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

عشقم سلام خوندم که دوستم داری اما انگار عشقم رو باور نداری نمیدونم کی رو واسطه قرار بدم اما تو رو به عشق قسم باورم کن

تقدیم به پیشی که خیلی ناز و ملوسه و عاشق شهریار هست

بلالی باش


یار گونومی گؤی اسگییه توتدو کی دور منی بوشا
جوتچو گؤروبسه ن اؤکوزه اؤکوز قویوب بیزوو قوشا ؟
سن اللینی کئچیب یاشین ، من بیر اوتوز یاشیندا قیز
سؤیله گؤروم اوتوز یاشین نه نیسبتی اللی یاشا ؟
سن یئره قویدون باشیوی من باشیما نه داش سالیم ؟
بلکه من آرتیق یاشادیم نئیله مه لی ؟ دئدیم یاشا
بیرده بلالی باش نچون یانینا سوپورگه باغلاسین؟
بؤرکو باشا قویان گرک بؤرکونه ده بیر یاراشا
بیرده کبین کسیلمه میش سن منه بیر سؤز دئمه دین
یوخسا جهازیمدا گرک گلئیدی بیر حوققا ماشا
...
دئدیم : قضا گلیب تاپیب ، بیر ایشیدی اولوب کئچیب
قوربانام اول آلا گؤزه ، حئیرانان اول قلم قاشا
منکی اؤزومده بیر گوناه گؤرمه ییرم ، چاره ندیر ؟
پیس بشرین قایداسی دیر ، یاخشی نی گؤرسه دولاشا
دوستا مروت ائتمه لی دوشمه نیله کئچینمه لی
قایدا بودیر ، حئیف دئگیل بشر یولون آشیب چاشا ؟
من ده سنین دای اوغلونام سن ده منیم بی بیم قیزی
گؤنول باخیرسا گونه شه ، گؤزده گرک بیر قاماشا
ایندی بیزیم مارال کیمی ، اوچ بالامیز واردی ، گرک
آتا – آنا ساواشسادا ، بونلارا خاطیر باریشا
هر کیشی یه عیالی دا ، اؤز جانی تک هؤروکلنیب
هدیه ده اولماز ائله سین عیالی قارداش قارداشا
بو دونیا بیر یول کیمی دیر ، بیز آخرت مسافیری
کجاوه ده هاماش گرک اؤز هاماشینان یاناشا
آخیرتی اولانلارین ، دونیاسی غم سیز اولمویوب
سئل دی گله ر آخار کئچر ، آمما گرک آشیب – داشا
مثل دی : « یئر کی برک اولور ، اؤکوز اؤکوزدن اینجییور »
هی دارتیلیر ایپین قیرا ، یولداشیلا بیر ساواشا
بیزیم ده روزیگاریمیز یامان دی ، بیزده عیب یوخ
بلکه وظیفه دیر بشر قونشولاریلان قونوشا
حق حیات یوخ داها بیزلره ، چوخ بؤیوک باشی
زندانیمیزدا حققیمیز ، بیر باجا تاپساق ، تاماشا
...
آمما اونون شماتتی آللاها خوش گلمیوبن
گئتدی منیم حیاتیمی ووردی داشا چیخدی باشا
 

چابالیر اوره ک سینه مده

آینایا باخاندا گؤردوم ، ساققالیما دن دوشوبدی
من کی چوخ قوجالمامیشام ، بیلمیرم ندن دوشوبدی
هنر اولسا روح جواندیر ، هله – هله دوشگون اولماز
اونداکی گؤردون دوشوبسه ن ، بو نفیر بدن دوشوبدی
اورایا کی سن گئدیرسن ، قویولار آچیبدی آغزین
شیطانین توری یاماندیر ، هر گلیب گئدن دوشوبدی
نه قدیر باشین سلامت ، ال – آیاقدا باشسیز اولماز
آیاغا دمیر دوشه نده ، باشووا چدن دوشوبدی
قویودان که خلقه قازدین ، چیخا بیلمه سن سلامتپ
آدام اینجیدن بلایه ، آدام اینجیدن دوشوبدی
چابالیر اورک سینه مده ، باشی کسیلمیش تویوق تک
پیلله نی چیخاندا گؤردوم ، سینه نفه دن دوشوبدی
سئرچه دن سیچاندان آرتیق ، توری بیز قوراندا دوشمز
آمما شئر تورون قوراندا ، فیل یا کرگدن دوشوبدی
« شهریار » عدندن آیری ، مرواری یئتیم قالاندا
یمن جنوبی دن ده ، باخاسان عدن دوشوبدی

 عاشقتم  پس عاشقم باش 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1387/02/02ساعت 4:42 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

به اوج مینگرم

  به آبی اوج

     و در پرواز ستارها 

        بی نشانی مقصد.

            و دورنمای یک درخت گیلاس 

                در سکوت خلوت یک باغ

                                               در التهاب رسیدن

 

چشمانم را به دنیا نخواهم فروخت...

چشمان من هر چه قدر تنگ و حریص باشد از دنیای شما وسیع تر است!!!

حیف معصومیت کودکیهایم٬
که در رهن آن از دست رفت و بی ارزش شد...

خدایا...
کاش تبعیدم نمی‌کردی!!!

پ.ن:تردید و شک دارم منو میکشه

نوشته شده در یکشنبه 1387/02/01ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |