تبليغاتX
ღ♥ღبانــــو و شازده کوچولوღ♥ღ


ღ♥ღبانــــو و شازده کوچولوღ♥ღ

قلبم سرشار از عشق توست ، اما دستانم به اندازه ی حجم دستان تو خالیست

از اتفاق آخر روحت خبر ندارد // ديروز دوستت داشت...حالا دگر ندارد
مثل جُزامی از من هر لحظه ميگريزی // مجنون اگرچه مسریست، اما خطر ندارد
هی آه ميکشم تا قلبت بلرزد اما // لبخند ميزنی تو، يعنی: اثر ندارد
من ماندم وخيالت(يک قاب عکس خالی) // يک خاطره که کاری جز دردسر ندارد
هی زنگ ميزنم تا لحن تو را... وليکن // ای وای اگر دوباره اينبار برندارد
او سهم ديگران است! بی پاسخی نشانش // اما نياور آقا! هرگز! اگر ندارد!
بر آن سرم که روزی از عشق تو بميرم // زنی‌که خود کشی کرد انگار سر ندارد
امروز کشتم او را -زنی که عاشقت بود- // از اتفاق حتی روحت خبر ندارد

دوست دارمدوست دارمدوست دارم

پ.ن:شعر از من نیست اما شرح حال دل من که هست

ایدا

نوشتن توی دفتر عشق (وبلاگ بانوی قدیس)رو تموم کنم یا بنویسم شما بگید؟

نوشته شده در یکشنبه 1386/11/28ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

تو هم مرا ببخشی من خود را تا ابد نمی بخشم

 

تعطیل است

پ.ن:نمی تونم دیگه بنویسم تنها یک دلیل شخصی است و من تا او مرا نبخشد نمی نویسم حتی اگر سالها طول بکشد

پ.ن:هرکسی هر قضاوتی میخواد بکنه اما تنها به خاطر او رفتم و به خاطر خودم نه حرفهایی که فقط تهمت بود اگه من و ببخشه برمیگرم وگرنه حلالم کنید

 

از من بريده اي و صدايم نميكني چون درد در مني و رهايم نميكني گم گشته ام ميان تماشاي چشم تو از اين جنون تلخ جدايم نميكني هر شب چو باد مي وزم از داغ ياد تو اخر چرا؟ چه شد كه دعايم نميكني؟ من اخرين پرنده ي گم كرده لانه ام در اسمان خويش هوايم نميكني امشب ميان كوچه تو را جار ميزنم اما تو باز رو به صدايم نميكني

تا تولد بلاگم کاش من و ببخشی 

دوست دارم

نوشته شده در دوشنبه 1386/11/08ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

کسی امد که حرف عشق را با ما زد
دل ترسوی ما هم دل به دریا زد

به یک دریای طوفانی

دل ما رفته مهمانی

چه دوره ساحلش از دور پیدا نیست

یه عمری راهه

در قدرت ما نیست

باید پارو نزد واداد

باید دل رو به دریا داد

خودش میبردت هر جا دلش خواست

به هر جا برد بدون ساحل همونجاست

به امیدی که ساحل داره این دریا

به امیدی که آروم میشه تا فردا

به امیدی که این دریا فقط شاماهی داره

به عشقی که نمی بینی شباشو بی ستاره

دل ما رفته مهمانی

به یک دریای طوفانی

باید پارو نزد واداد

باید دل رو به دریا داد

خودش میبردت هر جا دلش خواست
به هر جا برد بدون ساحل همونجاست

valentine

نوشته شده در یکشنبه 1386/11/07ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

نشسته اي ميان اغيار
چون فرشته اي
با لبخندي از جنس آسمان
و دستي كه چانه ي خورشيد به بر دارد.

نگاهت نزديك من است
و خيره چون مي شوي به جايي كه از آن من نيست
ديوانه مي شوم.

تو تنديس خداي كدام كهكشاني
كه اسفند چشم ها
براي يك گوشه از عنايت تو مي سوزد
و عشق پرنده اي است
كه بر شانه هاي تو لانه مي كند.
حالا هم كه باران مي بارد
كاهگل دلم هواي بابونه هاي تو را كرده.

اين همه زاويه
اين همه انحنا
اين همه راه
براي رسيدن به گونه هاي تو مي شكفد
و من تشنه ترينم
در جوار دريايي كه از آن من نيست.

اينك وقت است كه موهايت را پريشان كني
آن هلال ها را بتكاني
و خورشيد پيشاني ات را نشانم بدهي
من تشنه ي دهان تو شده ام

doset daramdoset daramdoset daram

از من بريده اي و صدايم نميكني چون درد در مني و رهايم نميكني گم گشته ام ميان تماشاي چشم تو از اين جنون تلخ جدايم نميكني هر شب چو باد مي وزم از داغ ياد تو اخر چرا؟ چه شد كه دعايم نميكني؟ من اخرين پرنده ي گم كرده لانه ام در اسمان خويش هوايم نميكني امشب ميان كوچه تو را جار ميزنم اما تو باز رو به صدايم نميكني

پ.ن:استعفا

نوشته شده در یکشنبه 1386/11/07ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

دلم برایت تنگ خواهد شد

و از این پس

هر غروب سیاه پوش سیاه جامه ی سیاه روی جمعه ی نحس

که دیگر امیدی به دیدن فردایت نخواهم داشت ...

دلم برایت تنگ خواهد شد

تمام ثانیه هایی که تو را از من دور خواهد کرد

تمام ثانیه هایی که دیگر اجازه گرمای دستان خاموش و دلگیرت را از التماس دستان کودکانه ام خواهد ربود

و دستان خواهشم دیگر شفافیت خداحافظی های مظلومانه ات .. و سلام های مظلومانه ات .. و سکوت های مظلومانه ات ... و تمام آنچه را که به تو سخاوت ... و من را غم می بخشید .. نخواهد شناخت

چگونه می توانی بروی ؟

وقتی هزاران چشم تو را بدرقه نه ... التماس می کردند که بمان !

چگونه خواهی رفت ؟  و خواهی توانست

تنها در روشنایی خاموش آینه ها ...گاهی  آنهم

نظاره گر تنهایی مان باشی

( نفس هایی که بی تو هر بهار را تجربه کنند .... ای کاش ... !!!)

ای کاش که خواب بودم

ای کاش که بیدار می شدی

و دوباره می خندیدی

شبیه تمام عکس هایت ... شبیه تمام شفافیت ابرهایی که می بارند ... اما

دلم برایت تنگ خواهد شد

و تمام شعر شهریار .... بدون لحن زیبای احساس های لطیفت به گور خواهد رفت!

شهریار خواهد مرد

و  دلم

برای تو تنگ خواهد شد

چقدر دلم می خواست دوباره برگردی ......... دوباره برگردی !!!

چقدر دلم می خواست آنقدر شفاف بودم

که خواهشم جوابی داشته باشد من شبیه همه ترس ها و نفرت ها و کمبود هام بودم

اما باز هم از لا به لای این همه سیاهی ... نور قشنگت رو دوست داشتم

جمعه ها دلم می خواست باشی

عروسی آخر دلم می خواست ببینمت

پریروز قرار بود بیام پیشت

حتی جمعه آخر هم باید میومدم اما

حسرت جانشین همه ی نیامدنهام شد!

حالا تو کجایی و من کجا ؟ که نمی توان پیدایت کرد!!!

دوستت داشتم

دوستت دارم

و دوستت خواهم داشت

پ.ن:یه دوست من نیازی به اثبات گفته هام نمیبینم فقط بدون من با مردی ازدواج کردم که خودت بهتر از من میشناسیش ما عاشق هم بودیم و به هم رسیدیم در مورد تهمتهاتون هم میسپارمتون دست خدا اون جواب شما و اون خانم رو میده

نوشته شده در شنبه 1386/11/06ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

از بودن خسته ام. از درک واژه ی حیات ناتوانم.در اندوه خویش غرق شده ام .سرشار از تکرارم در این سکون زندگی. سر گردان وبی پناه بر روی دایره ی کم رنگ خلقت درجا میزنم . به نگاه آفتاب مشکوکم چرا که روزی بی رحما نه بر خورشید عالم تا ب خیره شده بود. از زلالی وصداقت آ ب بی زارم چرا که به شفافی نگاه عباس رحم نکرد.خدایا صبورا مهربانا چهل روز است که از عاشورا میگذرد قلب جها ن دیگر نای تپیدن ندارد. پس غیرت آسمان کجا رفته؟ زمین چقدر گستاخانه هنوز به زندگی ادامه میدهد. یک اربعین از اوج نامردی میگذرد. یک اربعین است که سر امام مظلومیت بر نیزه رفت و آسمان دیده و زمین تاب آورده. در سکوت وهم انگیز خیال بغض دلم میشکند گریه امان نگاهم را بریده است. قلبم در سینه پرپر میزند و مظلومیت عباس و اقتدار علی اصغر را آه میکشد. خداوندا  باز عرق شرم پیشانی انسانیت را نمناک کرده است . باز بشر از وجود خویش خجالت زده میشود. و باز مثل همیشه امام رئوف و مهربان ما حسین بن علی نگاه بخشایشگر خویش را بر بشر میتاباند و بر حاجات ما آمین میگوید. دلم دیگر از داغ علی اصغر مرده است حالا چگونه این دل میتواند در تولد دوباره زمین لبخند بزند؟ کدام تولد؟ کدام زندگی؟ کدام امید ؟ اصلا مگر میشود بعد از حسین به زندگی ادامه داد؟ نه نمیشود............ زندگی ما بعد از حسین عین محکومیت است. ای کاش از خجالت آب میشدیم تا هیچ گاه روی سیاه ما بر نگاه مادرش زهرا نیفتد. آخر هیچ جای دنیا این رسم امانت داری نیست. هیچ جای جهان این رسم اربا ب و بندگی نیست. بیایید به تمام دنیا فخر بفروشیم برای داشتن چنین اربابی . بیایید آن طور که باید لطفش را پاس داریم و حرمتش را نگاه داریم .

ya hosein

پ.ن:زندگی سخته و تصمیم بزرگ.................

نوشته شده در سه شنبه 1386/11/02ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |