تبليغاتX
ღ♥ღبانــــو و شازده کوچولوღ♥ღ


ღ♥ღبانــــو و شازده کوچولوღ♥ღ

شازده کوچولو قلبم سرشار از عشق توست ، اما دستانم به اندازه ی حجم دستان تو خالیست

نگاه  نگاه

ممنوع ترین نگاه های عالم

از سوسوی  چشمان تو عبور میکند

آنگاه که مرا مست شراب چشمانت کردی

غرق در دریای آن نگاه شدم

عروسک  کوکی گشتم

با ساز مخالف تو رقصیدم

نفس نفس

عمیق ترین نفسهای عالم

را آنگاه که مجاور من بودی شنیدم

نفسهایت را نمیتوانستم بشمارم

تند تر از نبض من میزد

سریعتر از کبوتر قلب پر میزد

فریاد فریاد

تلخترین  حرفهای دنیا

از لبهای تو بگوش میرسد

من محتاج آن صدای هستم

که با فریاد گفت برو قلبم اسیر دیگری گشته

قلب قلب

فولادترین قلب این دنیا

صاحبش کسی است که قلبم برای او میتپد

من با نگاهم جستجویش میکنم

در پی بهانه نفس کشیدنم هستم

که این سکوت هزار ساله را بشکند

فریادم در سکوت شب از او میگوید

ممنوع ممنوع

ممنوع ترین عشق را

نثار کسی میکنم که دیروز لاف عاشقی زد

و امروز به تلافی دروغش عاشق گشتم

گیتار شکسته تنها همراه من میباشد

ای غریبه آواره کوچه پس کوچه های تنهایی

بیا که من هنوز دوستت دارم

نکند عشق نیز ممنوع شده؟

دوست دارم نفسم

 

 

آهنگ وبلاگم به اسم ملاقات از معین عزیز به درخواست دوستان برای دانلود گذاشتم

پ.ن:عاشقی  پیگرد قانونی دارد

جرمت عشق بود

حال که عاشق گشتی

 مجازات را بپذیر

پ.ن۲:نفسم عشقم عمرم زندگیم هوسم دنیام........یادته؟

پ.ن۳:یارخوش و آرامش عزیز رفت مکه حجشون مقبول حق

 میلاد امام رضا مبارک آقا عشق رو شما توی قلبم کاشتید یه دنیا ممنون

نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/30ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

                                        قلبم

چرا تنهایم گذاشتی و رفتی؟

مگر نه اینکه من تو را با ستاره ها مجاور کردم

در غربی ترین نقطه کهکشان جایت دادم

 مگرنه اینکه وقتی در یلدایی ترین شب سال

در آغوشم  نوای هزار ساله عشق را برایت زمزمه میکرم

تو در شمالی ترین نقطه احساسم بودی

من را در جنوبی ترین تمنای خویش خواستی

آنگه که سر انگشتان احساسم

اشک را از روی گونه های قلبت پاک میکرد

من به تو گفتم زمستان این عشق نزدیک است

و رگهای احساست یخ خواهند زد

تو به این حماقت کودکانه ام بسی خندیدی

برگهای شعرهای خزان محبت را

پاره کردی و میان آتش سینه ات سوزاندی

حال برگشته ای  تا ببینی  باز آتشی زیر خاکستر باقی است

من با شفاف  ترین فریادهای بشریت 

 زمزمه میکنم به دنبال دل نگرد

دیروز از دل بادبادکی ساختم

به دست کودکان دادم

باد وزید و بادبادک را به شرقی ترین نقطه نگاهم برد

دل آواره آسمون هزار رنگ گشت

نگاهم هنوز خیره به در مانده شاید

دوباره انگشانت نوازشگر گیسوان خواهد بود

چرا تنهایم گذاشتی و رفتی؟

خیلی تنهام

پ.ن:من آرامش میخوام نه آرامش بخش

نوشته شده در دوشنبه 1386/08/28ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

چرا خوشم نیاید

 وقتی مرا با پرستوها مجاور کردی

موجی گشتی  که خویش را با اشتیاق به ساحل میکوبد

چرا خوشم نیاید

وقتی استخاره ات هم با نام من شروع میشد

دعاهای بعد از نمازت برای رسیدن به من بود

دستانت تسبیح روزشمار دیدار مرا میچرخاند

چرا خوشم نیاید

از آن دست مردانه ای که دستانم را گرفت و کشید

با پاهای کودکانه ام در پی تو میدویدم

مرا از میان مردمان ربودی

تا نگاهم با امتداد نگاه دیگری برخورد نکند

اما ندانستی قرنهاست نگاهم فقط با تو آشناست

چرا خوشم نیاد

از تقاطع دو خط موازی که شکستند

تا در گرمترین ایام خنکای این روح سرکش گردی

چرا خوشم نیاید

وقتی از حادثه برانگیزترین تصادف دنیا نهراسیدم

از لبانی که در آتش وصال سوختند

قوقنوس هستی را به آتش کشیدم

تا مولود عشق را میان بازوانت به نظاره بنشینم

چرا خوشم نیاید

وقتی در میان شفافترین احساسم  تنهایم گذاشتی

دستانت بسان یخ در بهشت سرد بود اما باز دلکش

چرا خوشم نیاید از این همه خوش آمدنی

تو خوشت نمی آید؟

لبانم از سر درونم برایت گفتند کاش بینا بودی

تقدیم به تو کاش .............

شازده کوچولوم

نوشته شده در شنبه 1386/08/26ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

من گم شده در سرزمین اوهام خویشم .....

خانه آرزوهایم ویران گشت ......

ماهها پیش آنگه که تو غرق در نگاه دیگری گشتی......

 و دستانت گرما بخش دستان غریبه گشت............

قلبم را در تابوتی از سنگ گذاشتم ...........

و در قبرستان عاشقان دفن کردم..........

 از هر سوی فریاد جگر سوزی می آمد ........

 همه ناله کنان میگفتند:

فغان که ما عاشق گشتیم و ندانستیم

عشق مرا نابود کرد و به خاکسترم کشید

امشب به یادت کلی اشک ریختم

 

پ.ن::من بانوی قدیس نیستم من فرشته عشق بهشت برین قلبت نیستم حتی کهکشانی از دل ندارم من بوته گلی هستم که هوس عشق تو سرخ شده  و تو آن دستی بودی که مرا از شاخه چیدی و گلبرگهایم را پرپر کردی و با سکوتت گفتی :لالای عشق که توی گوش من  خواندی هوس بود نه نفس ای کودک عشق به چه کارت آید

نوشته شده در جمعه 1386/08/25ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

اين روزها که نيستي چرا پنهان کنم دلم براي کسي تنگ شده است. عقربه ساعت، فاصله، اشک و انتظار واژه‌هايي هستند که روزي هزار بار در ذهنم تکرار مي شوند.
هر چند که اشک چيزي است که بيش از همه با آن سرو کار دارم اما دوري تو مصيبت کمي نيست که بتوان حق آن را با اين سوگواريهاي اندک ادا کرد. ديگر نه جلوي چشمانم تصوير روشني از تو دارم، نه صدايي از تو در سيم تلفن هست. کاش خبري يا نامه‌اي از تو داشتم که اينطور خود گم کرده به دنبال دست آويزي براي آرامش نباشم.
اين روزها که نيستي خانه بوي نم غربت مي‌دهد. حتي نسيم با پنجره قهر است که بخواهد خبري از تو بياورد. اما برايت بگويم چقدر دلشوره‌هاي عاشقي قشنگ است. ترس از اينکه براي کسي تمام شوي، ترس از اينکه کسي فراموشت کند. دوراهي دلهره‌اي که براي کسي باشي يا نباشي.
اشکهايم را يکي يکي از چشمانم در خلوت برمي‌دارم و زيرفرش يا لاي کتاب مي‌گذارم که کسي از وجود آنها باخبر نشود. نمي‌خواهم دلتنگيهايم براي کسي فاش شود.
اين روزها که نيستي دلم عجيب براي کسي تنگ شده است....

 

پ.ن:زیر خاكستر ذهنم باقی ست
آتشی سركش و سوزنده هنوز
یادگاری است ز عشقی سوزان
كه بودم گرم و فروزنده هنوز
عشقی آنگونه كه بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاكستر كرد
غرق درحیرتم از اینكه چرا
مانده ام زنده هنوز

یه دوست ...قدیمی :ترسو اگه سراغم میای خودت رو معرفی کن من حدسهایی زدم تا رسوات نکردم لطفا مثل بچه ادم یا معرفی کن یا دیگه وبم نیا ورود آدم بدها و اونهای که از انسانیت و دوستی هیچی حالیشون نیست به وب بانوی قدیس ممنوع شد

نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/23ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

@دلنوشته های بانویی که دیگر دلی ندارد؟

YYYYY

راست گفتند که چوب خدا صدا نداره

من كه تسبیح نبودم
تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره ی تنهایی من پیچاندی
مهر دستان تو
دنبال دعایی میگشت
بارها دور زدی،
ذهن مرا گرداندی
ذكرها گفتی و بر گفته خود خندیدی
از همین نغمه ی تاریك مرا ترساندی
بر لبت نام خدا بود،
خدا شاهد ماست
برلبت نام خدا بود و مرا رقصاندی
دست ویرانگر تو
عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط
چرخه ی ایمان خواندی
قلب صد پاره ی من
مهره ی صد دانه نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

شاعر=؟؟ اما شرح حال دلم بود

Kalp Resimleri

ùوقتی با هم آشنا شدیم با سفینه عشق رفتیم تو اوج آسمون مهربانیù

ø روزهای خوشی بود وقتی با تو بودم دور مدار عشق میچرخیدیم÷

÷گاهی میشد از مدار خارج بشیم اما دعواهامون هم بیشتر عاشقمون میکردø

úاما وقتی موجود فضایی پاشو گذاشت عشق و دزدید  ú

—هر چی فریاد زدم التماس کردم—

Oگوش کاپیتان بدهکار نبودO

Mاون اتفاقی که ازش میترسیدم اتفاق افتادM

Nسفینه عشق سقوط کرد روز مرگ عشق روز مرگ منN

Iبدرود®

 

: Note نامه هایی که نوشتم هرگز پست نکردم.شعرهای که سرودم بعدش هرگز نخوندم.عکسای که گرفتیم همشو پاره کردم .هدیه های که خریدی همشو آتیش زدم .اما هر کار کردم تو از یادم نرفتی

یه دل داشتم تو سینه اونم دست تو سپردم .رفتی و تو شکستی این دل عاشق تو.

برای غافلگیری اموات 

   یه دوست قدیمی برو سرتو به اولین دیوار بکوب            

نوشته شده در جمعه 1386/08/18ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

فاصله، من،تو
حتی با غریبترین واژه ها در انزوا میماند
لحظه های حضورت  را در تاریکی شب حس میکنم
هوای اینجا بی تو سرد  است
بی تو
سکوت مبهم ترین کلمه ای است که به ذهن دریا میرسد
چه انزوای دارند مرغان دریایی
دیگر چکاوکها نیز روزه سکوت گرفته اند
امشب نیز
خاطرم بی حضور تو خیس خیس بود
کوچه خلوت تنهایی بی هیچ رهگذری است
سایه های کدر نیز بی حضور تو مبهمند
آجر های دیوار هم بی تو چه غریبگی میکنند
در خلوت خویش به رویای وصال می اندیشم
این ثانیه های آخر بی تو بودن چقدر کند میگذرد
ساعت باز میگوید تا لحظه وصال فاصله هاست
گونهام خیس اشتیاق میشود
نوری از روزنه در به اتاقم هجوم می آورد
ثانیه آخر، پایان این همه انتظار
 

فاصله

avatar
ای ایران ای مرز پر گهر 

 پ.ن:

کاش الزایمر داشتم....................تا این همه بی وفا یی یادم میرفت.................

 

میدونم ستاره آسمون دلت کس دیگه ای شده من دیگه به عشق همه مردها شک دارم.باید صبر کنم اما تا کی خدایا صبر صبر صبر .فرصت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من

نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/17ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

iranپاهای مادر بودن تاول زدهiran

  قصه ما قصه سالها پیش بود دخترکی در اوج شور و شرر جوانی ندانست چرا روح سرکش ناگهان اسیر دستانی گشت که هرگز دستانش با آن آشنا نبود قلب سپیدم رو به سیاهی رفت روحش در تاریکی مبهم زندگی گم گشت روزها به هفته ها و هفته ها به ماهها گره میخورد و ذهن دخترک ارام آرام به سوی  زوال میرفت.خاطراتش را در ذهن مرور میکرد به گذشته های دور برگشت. چشمانش را بسته بود وقتی به آیینه درون سفره عقد نگریست مردی را در کنارش دید که سنخیتی با او نداشت 

- عاقد گفت: وکیلم ؟و او سکوت کرد

- عروس رفته گل بچینه. توی دلش خندید آره گل خرزهره بچینه

- عروس خانوم وکیلم شما رو به صداق...به عقد دائم...درآورم؟

- عروس رفته گلاب بیاره.با خودش گفت عروس خونش رو به حراج گذاشته

- وکیلم؟

با صدای گرفته گفت نه....اما...مبارکه همه دست زدند انگار بله یا نه اون برای کسی مهم نبود

دو ماه بعد وقتی جواب آزمایش خون رو گرفت نمیتونست روی پاهاش بایسته دستهاش میلرزید تنش دچار لرزه شده بود نه این حقیقت  نداشت او باردار بود کابوس زندگی او تازه شروع شد.

هزار بار با خودش گفت اون حق ندارد بچه ای به دنیا بیاورد که میدانست آینده سیاهی پیشرو دارد

-         میخوام سقطش کنم

-         نمی تونی حق نداری

اما همه مخالف بود و او باز به اجبار دیگران آماده مادر بودن میشد نه ماه گذشت و او میان مرگ و زندگی دست و پا زد تا مادر شد

ماند درد کشید ستم دید ظلم کشید اما ماند و صبر کرد چون محکوم به صبر بود محکوم به ماندن بود محکوم به درد محکوم به رنج

چون او مادر بود

ماهها درد را با غم به سالها پیوند زد و شکنجه های مردی را متحمل گشت که از مردی نامش را به یدک میکشد تنش زیر بار کتک کبود میگذشت و حتی آه نمیگفت چون مادر بود تنها دلیل خنده هاش فرزندش را به آغوش میگرفت و آرام میگشت

اما روزی کاسه صبر ایوب هم لبریز میگردد

حال وقت پرواز بود عشق به او پر پرواز داد و او از قفس پرکشید رها شد از زندان هزار شب سیاه

اما حال آن مرد میخواست کودکش را از اوبگیرد نوگلی که سالها فقط برای او صبر کرده بود .

پاهایش تاولهای مادر بودن زده دستانش خسته و رنجور دردی است که با قلب خویش به یدک میکشد .

و سهم او از زندگی مادر بودن بود و حال شاید این موهبت را نیز از او بگیرند.

و او مانده بود با سهمی که از زندگی داشت یعنی درد

 

مادر 

شازده کوچولو

وقتی به چشماش نگاه میکنم

جور عجیبی دلم میگیرد

غریق چشمان معصومش میشوم

دستانم را به سویش دراز میکنم

مرگ در دریای چشمانش بسیار شیرین است

چه مشتاق خویش را به عمق آن نگاه بارانی میسپارم

میگذارم در آغموش امنم خاطرش را چندی آسوده کند

سر انگشتان احساسم بر گیشوان سیاهش میکشم

میان بوسه های مادریم رهایش میکنم

 

 

 

پ.ن: پاهام تاول مادر بودن زده/روحم خسته از نیرنگ حیوانهای است که ماسک انسان به رخ زده اند/خسته از دست دلی که عشق را با او به یدک میکشم

HydroForum ® Group

 

      شمیم عزیز تولدت مبارک 
 
نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/16ساعت 3:28 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

آنگاه الميترا گفت:با ما از عشق سخن بگوي.
پيامبر سر بر آورد و نگاهي به مردم انداخت' و سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدايي ژرف و رسا گفت:
هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد'
هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.
و هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپاريد'
و هر چند كه تيغهاي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند.
و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را باور كنيد.
هر چند دعوت او روياهاي شما راچون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند.
زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد ' به صليب نيز ميكشد.
و چنانكه شما را مي روياند شاخ و برگ شما را هرس مي كند.
و چنانكه تا بلنداي درخت وجودتان بالا ميرود و ظريف ترين شاخه هاي شما را كه در آفتاب مي رقصند نوازش مي كند .
همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود و آنها را كه به زمين چسبيده اند تكان مي دهد.
عشق شما را چون خوشه هاي گندم دسته مي كند.
آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ي خوشه بيرون مي آورد.
و سپس به غربال باد دانه را از كاه مي رهاند.
و به گردش آسياب مي سپارد تا آرد سپيد از آن بيرون آيد.
سپس شما را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذير شويد.
و بعد از آن شما را بر آتش مي نهد تا براي ضيافت مقدس خداوند نان مقدس شويد.

عشق با شما چنين رفتارها مي كند تا به اسرار قلب خود معرفت يابيد.و. بدين معرفت با قلب زندگي پيوند كنيد و جزيي از آن شويد.

اما اگر از ترس بلا و آزمون' تنها طالب آرامش و لذتهاي عشق باشيد '
خوشتر آنكه عرياني خود بپوشانيد.
و از دم تيغ خرمن كوب عشق بگريزيد.
به دنيايي كه از گردش فصلها در آن نشاني نيست'
جايي كه شما مي خنديد اما تمامي خنده ي خود را بر لب نمي آوريد.
و مي گر ييد اما تمامي اشكهاي خود را فرو نمي ريزيد.
عشق هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خويش.
و هديه اي نمي پذيرد مگر از گوهر ذات خويش.
عشق نه مالك است و نه مملوك.
زيرا عشق براي عشق كافي است.
وقتي كه عاشق مي شويد مگوييد:" خداوند در قلب من است." بلكه بگوييد " من در قلب خداوند جاي دارم."
و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست ' بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته بيند حركت شما را هدايت مي كند.
عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنكه به ذات خويش در رسد.
اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد'
آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند.
آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد.
آرزو كنيد كه زخم خورده ي فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد.
آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد
و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است.
آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بيانديشيد.
آرزو كنيد كه شب هنگام به دلي حق شناس و پر سپاس به خانه باز آييد.
و به خواب رويد. با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او.

از كتاب ‹پيامبر› اثر ارزنده ي جبران خليل جبران

پ.ن:من که سرم توی کار خودمه پس چرا نفرینم میکنند من که آزاری به کسی نمیرسونم پس چرا این همه اذیت میشم من که با کسی بازی نمیکنم چرا با دلم بازی میکنی؟

من مادرم تنها هستی من شازده کوچولو امشب اولین شب که دور از منه دارم دغ میکنم فردا میاد پیش مامانیش مگه نه؟

باشه نفرین کن اما به قول خودت نفرین دوطرفه است من هم خدایی دارم

نوشته شده در سه شنبه 1386/08/15ساعت 10:57 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

سلام عزیزان این کامنت یکی از عزیزان است که برام نوشته من خیلی خوشم اومد از این آقای محترم ممنونم به خاطر افکارشون

نمی دانم نامه ام را می خوانی یا نه
و مهم این نیست که تو مردی باشد که دیگران را با چند عکس حیران کرده ویا ......... زنی که نسبت به زنان دیگر خوش ذوقتر است... با ایده های جدید و نو................فقط یک نکته
نمی دانم کارتون و یا داستان مسافر کوچولو یادت هست یا نه
مسافری که سیاره اش را به خاطر پیدا کردن دوست رها کرد و به زمین امد...... زیاد گشت ..... ولی در نهایت فهمید که تمام عشق و دوستی در وجود همان گل سرخی بوده است که در سیاره خودش داشته است
نکند من و تو هم بیخ گوشمان نه یک گل که بوستانی از گل داشته باشیم و ......؟؟؟
معمولا برای کسی پیام نمی نویسم ... که خودت بهتر می دانی نه جایش اینجاست .... ونه وقتش ...........فقط یکی می خواستم جسارتت را ستایش کنم........ ویکی اینکه که برای عشق و دوستی بجنگ .......... حتی خسارت بده.... ولی هیچ وقت ان را گدایی نکن
کاش انها ( مردان پیرامونت) که زیبایی شما را ستایش کنند......ابتدا روح و شعور زیبای شما را ستایش کنند ......... کاش انکه جسم تو را طلب می کند ابتدا روح شما را تسخیر کند
مرا ببخش حرفهایم شکل نصیحت پیدا کرد ( که خودم سخت از ان متنفرم ) ........... و در اخر اگر زن هستی و روحیات زنانه داری هیچ وقت .... به هیچ مردی اطمینان نکن
ما مردان بیشتر الوده کننده هستیم تا نوازش کننده
پیروز و سربلند باشید

جواب من؟آقای محترم من نمیدونم شما کی هستید اما من گل عشقم رو پیدا کردم و طواف عشق میکنم

سلام
فکر نمی کردم جواب نامه من را بدهید..........چون یک سپاسگزاری به شما بدهکار شدم
من پزشکم........و حضورم در این سایت وسایر سایتهای صرفا به خاطر کارهای تحقیقاتی و اماریست که با دانشجویانم انجام می دهم........ودلیل پیامی که برایتان نوشتم تنها طوفانی بود که در پس جملاتت دیدم....... و موجهایی که بر صخره های قلبت می کوبیدند.............که صدایش تا کویر محل زندگی من هم می امد
ظاهرا شما مولود اذربایجان هستید........که من دکترای خود را از انجا گرفتم .... با خاطراتی دل انگیز و شیرین..... وبه خاطر همین نسبت به خطه اذربایجان و تمام اذر بایجانیها تعصب دارم..............که بهترین سالهای عمرم در ان هوا و فضا گذشته است
در نامه قبلیم از ستایش زیبایی ( بخصوص توسط مردان ) برایت نوشتم ..... ولی فقط منظورم داشتن شناخت و تعریف از زیبایی و تفاوت ان با قشنگی بود
مردان قشنگی ( ظاهری ) شما را می بینند..... ولی تفاوت قشنگی با زیبایی را هر کسی نمی داند
خیلی چیزها قشنگ هستند ولی زیبا نیستند... چون قشنگی فقط چشم نواز بودن یک چیز را می رساند ...........مثلا یک خنجر قدیمی جواهر نشان شاید قشنگ باشد .... ولی به خاطر کاربرد کثیف و وحشیانه اش همانند خیلی از سلاحهای دیگر زیبا نیست...........ولی زیبایی مجموعه ای از خصوصیات یک چیز است که ان را دل نواز می کند ( وحتی ممکن است بعضی از ان خصوصیات به چشم هم نیاید )......مثلا مادر و یا مادر بزرگ من و شما ( اگر در قید حیات باشند ) دیگر زنان قشنگی نیستند .... ولی من و شما انان را زیبا می دانیم.......شاید وطن و کشور ما ایران در مقایسه با خیلی از کشورهای اروپایی قشنگ نباشد ... ولی در مجموع ما ان را دوست داریم و زیبا می دانیم ( نکته ای که اکثر جوانان به ان دقت نمی کنند) .....ببخشید مثل اینکه باز هم زیاد نوشتم..................................و در اخریک سئوال..... به عنوان یک دوست............می خواهم بدانم شما که چنین دیدگاه زیبایی نسبت به گل سرخهای پیرامونتان دارید
مرا ببخشید..............اگر دوست داشتید برایم نظراتتان را برایم بنویسید
پیروز ،سربلند و موفق باشید

قلبم

 

پيداست هنوز شقايق نشدي ... زنداني زندان دقايق نشدي ... وقتي که مرا از دل خود مي راني ... يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي ... زرد است که لبريز حقايق شده است ...تلخ است که با درد موافق شده است ... شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي ... پاييز بهاريست که عاشق شده است

شقایق سالهاست مرده

پ.ن:از بس پله های دادگاه رو بالا پایین رفتن پاهام تاول مادر بودن زده و ذهنم ابهام پدر بودن یک مرد رو
نوشته شده در دوشنبه 1386/08/14ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

چه سخت آنروز که بدانی..............

 کسی را که دوستش داری دلش در گرو قلب دیگری باشد

دستانش گرما بخش دست دیگری است

 و نگاهش گره خورده در نگاه دیگری باشد
و این یعنی روز مرگ احساس

 دوستت دارم ی.س

اصلا عشق وجود داره؟؟؟؟؟؟؟؟/

 میگن همیشه بزرگترین ضربه ها رو از کسی توی زندگی می خوریم که بیشتر از همه دوستش داریم

عشق تو به من دیگه یه علامت سوال شده

علامت سوال

تنگ غروب است
و دلتنگي
بسان حزن گوياي حياط مدرسه اي تعطيل
روح را
به سوي غربت مجهولي مي خواند
و هزاران كلام ناگفته
در هجوم يادها
به يك آه ... بدل مي شود
تا شمع گونه
از فراز خويش
فرود آيد

نوشته شده در یکشنبه 1386/08/13ساعت 7:0 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

میخوام دیگه برم من ،ازت میخوام جدا شم

                          آخه دیدم دستت رو مهمون دست دیگه است

یه روز و روزگاری شاید بخوای برگردی

                          اما بدون عزیزم دل من و شکستی

منتظرت میمونم شاید یه روز بخوای ببینی

                          چه کردی ای غریبه با این دل دیوونه

اما بدون عزیزم دیگه تو رو نمیخوام

                          نه اینکه عاشق نیستم،هنوز همون دیوونه ام

آخه چقدر شکستی این دل عاشق تو

                         یکبار نگفتی اشکاش حیف همش بریزه

دیگه دلی نمونده بخواد برات بخونه

                         دیگه کسی نمونده بخواد برات بمیره

همش صبوری کردم توی دلم گریستم

                        اما دیگه خسته ام میخواد تنهات بزارم

بزار برای آخرین بار یه شعر برات بخونم

                        آروم تو گوشت بگم دوست دارم عزیزم

 

 

میگی همش صبر کنم

باشه منم صبورم.

اما شاید دیر کنی

دیگه زنده نباشم

پ.ن:گاهی از خودم متنفر میشم امروز از اینروزهاست از زن بودنم متنفرم

خوشحالم که بعد اون تصادف وحشتناک خبر سلامتی دوست گلم میشنوم بلا دور عزیز

نوشته شده در جمعه 1386/08/11ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

يکي بود يکي نبود
يک مرد بود که تنها بود
يک زن بود که او هم تنها بود
زن به آب رودخانه نگاه مي کرد و غمگين بود
مرد به آسمان نگاه مي کرد و غمگين بود
خدا غم آنها رو ميديد و غمگين بود
خدا گفت:
يکي بود يکي نبود
يک مرد بود که تنها بود
يک زن بود که او هم تنها بود
زن به آب رودخانه نگاه مي کرد و غمگين بود
مرد به آسمان نگاه مي کرد و غمگين بود
خدا غم آنها رو ميديد و غمگين بود
خدا گفت:
شما را دوست دارم
پس همديگر را دوست بداريد
و با هم مهربان باشيد
مرد سرش را پايين آورد
مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را ديد
زن به آب رودخانه نگاه ميکرد، مرد را ديد
خدا به آنها مهرباني بخشيد و آنها خوشحال شدند
خدا خوشحال شد و از آسمان باران باريد
مرد دستهايش را بالاي سر زن گفت تا خيس نشود
زن خنديد
خدا به مرد گفت:
به دستهاي تو قدرت ميدهم تا خانه اي بسازي
و هر دو در آن زندگي کنيد
مرد زير باران خيس شده بود
زن دستهايش را بالاي سر مرد گرفت مرد خنديد
خدا به زن گفت:
به دستهاي تو همه زيبائيها را مي بخشم
تا خانه اي که او مي سازد، زيبا کني
مرد خانه اي ساخت و زن خانه را گرم کرد، آنها خوشحال بودند
آنها خوشحال بودند
خدا خوشحال بود
يک روز، زن پرنده اي را ديد که به جوجه هايش
غذا مي داد. دستهايش را به سوي آسمان
بلند کرد تا پرنده ميان دستهايش بنشيند
اما پرنده نيامد،،،پرواز کرد و رفت
و دستهاي زن رو به آسمان ماند. مرد او را ديد
کنارش نشست و دستهايش را به سوي آسمان بلند کرد
خدا دستهاي آنها را ديد که از مهرباني لبريز بود
فرشته ها در گوش هم پچ پچي کردند و خنديدند
خدا خنديد و زمين سبز شد
خدا گفت:
از بهشت شاخه اي گل به شما خواهم داد
فرشته ها شاخه ي گلي به دست مرد دادند
مرد گل را به دست زن داد
و زن آن را در خاک کاشت
خاک خوشبو شد
پس از آن کودکي متولد شد که گريه ميکرد
زن اشکهاي کودک را مي ديد و غمگين بود
فرشته ها به او آموختند که چگونه
طفل را در آغوش بگيرد و از شيره ي جانش به او بنوشاند
مرد زن را ديد که مي خندد، کودکش را ديد که شير مي نوشد
به زمين نشست و پيشاني بر خاک گذاشت
خدا شوق مرد را ديد و خنديد
وقتي خدا خنديد
پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست
خدا گفت:
با کودک خود مهربان باشيد تا مهرباني را بياموزد
راست بگوييد تا راستگو باشد
گل و آسمان و رود را به او نشان دهيد تا هميشه به ياد من باشد
روزهاي آفتابي و باراني از پي هم گذشت
زمين پر شد از گلهاي رنگارنگ ولابلاي گلها
پر شد از بچه هايي که شاد دنبال هم ميدويدند
خدا همه چيز و همه جا را مي ديد
مي ديد که زير باران مردي دستهايش را بالاي سر
زني گرفته است، تا خيس نشود
زني را ديد که در گوشه اي از خاک
با هزاران اميد شاخه گلي مي کارد
دستهاي بسياري را ديد که به سوي آسمان بلند شده اند
و پرنده هاي که.......
خدا خوشحال بود
چون ديگر
غير از او هيچ کس تنها نبود

خانواده شاد همونی که آرزومه

پ.ن:نویسنده اش نمیدونم کیه اما خیلی خوشم میاد از این امیدوارم خوشتون بیاد

نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/09ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

 

قاصدک به یار بگو...

نمی دانم دیدار کجاست

                          نگاهش را میان هزارن نگاه گم کرده ام

                          به او بگو آنگونه دوست دارم

که حتی یاس باغچه برایش بیقرار است

دوست دارم با او شبها بر هلال ماه دراز بکشم

                          معشوق ستاره ها را برایم از آسمان بچیند

                          گرنبدی از ستاره برایم بسازد

چند وقتی است سراغش را از کبوترها میگیرم

نگو با پرنده ها مهربانم

                        پرنده ها بهانه اند شاید نشانی از تو بگیرم

                        میدانی از خورشید گریزانم

زیرا به او قول داده ام تنها خورشیدم باشد

آهای قاصدک به او بگو..نه نگو

                      بگو دوستت ندارد دروغ بگو به یار

                     بگذار نداند همیشه دوستش دارم

دوستت دارم نفس من

کاش شبها باهم پرواز ميکردم تو آسمونها رو تخت ماه باهم ميخوابيديم

heart

پ.ن:دلت اینروزها خالی تر از سیاه چاله های کهکشان شده  به روی کدامین سیاهی میروی؟

نوشته شده در دوشنبه 1386/08/07ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

دارم میرم عزیزم ،میرم به سوی فردا

یه آسمون ستاره،با یه سبد گل یاس

بمونه یادگاری قلبم واسه تو ای یار

               دارم میرم عزیزم به سرزمین رویا

               میخوام برم دیاری که دل ارزون نباشه

               قیمت عشق و صفا قیمت جو نباشه

دارم میرم عزیزم به شهر عاشقای تنها

دفتر شعر و بستم  قلم رو من شکستم

نامه های که نوشتم هرگز پست نکردم

                دارم میرم عزیزم،میرم برا همیشه

                آخه میگن نمیخوای حتی من و ببینی

                اسم من و خط زدی از دفتر زندگیت

دارم میرم عزیزم،میرم که از تو دور شم

نگاهت رو نمیخوام ،نگات برام غریبه است

قلبم رو تو شکستی همون که پاره پاره است

                دارم میرم عزیزم،دیگه فراموشم کن

               عکسات و پاره کردم ،ریختم تو سطل آشغال

               اسمت دیگه یادم نیست صداتو من نمیخوام

دارم میرم عزیزم،نگو نرو که میرم

میشه بری عزیزم دیگه تو رو نمیخوام

اشکهای من تموم شد دیگه عشق هم نمیخوام

                دارم میرم عزیزم ،شاید دیگه برنگردم

               منتظر اشاره ام بگی نرو عزیزم

               میمونم و میسوزم پای عشقت هزار سال

 

رفتنم را باور کن 

پ.ن:باورم نمیشه تو  گدای کوی قلب دیگری شدی نمیبخشمت اما همیشه دوستت دارم

 دوستت دارم تا ابد 

نوشته شده در شنبه 1386/08/05ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

این آهنگ تقدیم تو گوش کن کسی که زود دلش رو به دیگری باخت

 

من محكومم
من محكومم به دل سپردن به هر آبي كه مي آيد
من محكومم به دوست داشتن تمام رزهاي باغچه
من محكومم به پرستش واژه دوستي
من محكومم به داشتن اين همه آزادي
حالا چرا حرف از قفس بزنيم
وقتي ميشود دوست داشت
اين همه دوست داشتني ماندني را

امروز به من به مادر بودم توهین شد باشه من وامیگذارمتون دست خدا

مگه آدم نمیتونه هم مادر باشه هم عاشق؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آهای همه بدونند من مادرم و عاشق .مشکلی هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/03ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

آتیش جهنم تنهایی خیلی تنده

elone

من زنم من مادرم من خود معنای دردم

 

 

عاشقم یا نه ؟فکر میکردم کاری کنم ازم متنفر شدی ازم دور شی اما انگار بدتر عاشقت شدم

عشق جدیدت مبارک

هر شب دستام رو به آسمونه میگن خدا حرف دل آدمهای عاشق رو زود میشنوه من هم بهش گله کردم از دست شما میدونم جواب رو میگیرم منتظر باشید

 

پ.ن:

مرگ
 
زیباترین کلمه ایست ...
 
زشت اندیشان

از آن گریزانند.....

مرا بگذار
به خویشتن بگذار
من از هجوم هجاهای عشق می ترسم
امید بی ثمری خانه در دلم کرده ست
به دشت و باغ و بیابان
به برگ بر گ درختان
و روح سبز گیاهان
گر از کمند تو دل رست
دوباره آورم ایمان
که عشق بیهوده ست
مرا به خود بگذار
مرابه خاک سپار

این کامنت رو برای معجزه احساس نوشتم به قول اون توی کفشش ریگ بود
چرا توی کفشش یه ریگ بود چرا عقب موند یا من خیلی تند رفتم نمیدونم اما دلم تنهاست و میترسم از عشق و آدمها از مرد و زن از نامردی من دیگه دلی برام نمونده
شرمنده ام که خیلی تندم اما به من یاد دادند که عشق دروغه که فقط میاد و قلبت رو میشکنه من از شکستن دوباره میترسم
دوست عزیز عشق فقط غمه باور کن هرکسی هستی دختر یا پسر بترس از عشق بترس که من یه بار عاشق شدم و از عشق متنفر شدم خواستم عاشق بشم اما نتونستم حتی فرشته هارم پس میزنم از من نرنج من دیگه به نظرت دل دارم؟
دارم برای تو مینویسم اما گریه امونم نمیده خسته ام از ادمهایی که لاف عشق میزنند

نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/03ساعت 2:53 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |

تبسم هجران

اسیر دستان فراغ گشته ام چندی است حتی انگشتانم رمق نقش عشق زدن را نیز ندارند ذهنم در کویر پوچی گم گشته به دنبال ردپای عشق به هر دلی سر زدم سر هر برزنی نشستم ندای عشق سر دادم اما کو مسافری  که نجوای ابدی عشق را برای همیشه در گوشهای قلبم زمزمه کند ستارگان کویر دل دیگر از سو می افتند میگویند حتی روزی کهکشانها هم میمیرند تنهایی مرگ در فلاکت بی عشقی مرا در پیله غمها پیچیده آخرین تبسم عشق را نثارم کن تا آخرین لبخند هجران بر لبان ترک خورده قلبم بنشید و پرستوی جانم را آرام تسلیم دستان فرشته مرگ بکنم

 

 

تقدیم به آدمهای سنگدل و حسود

آهای رفیق با تو هستم حسابی خودت رو تحویل میگیری درسته که  من و تو توی یه برکه زندگی میکنیم اما یه فرق عمده داریم تو اون وزغ زشت برکه ای و من اون نیلوفر زیبا اگه عمرم کوتاهه اگه صدمه زیادی میبینم اما همیشه اون بالایی رو شکر میکنم چون توی سینه دلی  دارم که با هزار تا الماس عوضش نمیکنم قلبی  هرگز نداشتی و نمیتونی صاحبش بشی

 

پ.ن:

آسمون اجازه است بهت بگم امشب به  جای چشمام تو گریه کنی؟

آسمون اجازه هست ازت بخوام عصرها به جای دلم تو پر خون بشی؟

آسمون اجازه هست  خواهش کنم ابرها رو نگهبان اون چشمای  ناز یار بکن؟

آسمون اجازه هست بهت بگم شبها وقتی یار خوابه مراقب اون قلب مهربونش باش؟

آسمون اجازه هست التماست کنم مواظب عزیزترینم باشی؟

شازده خیلی دانشمند تشریف دارندرفته به مامانی

 

از هرچی مرد هست دارم متنفر میشم

چرا دنیای ما زنها با دنیای مردها فرق داره

مردهای حتی وقتی عاشقند خیانت میکنند

زنها وقتی عاشق بشند تا آخر عمر مال اون شخص می مونند پاک پاک

مردها موجودات عجیبی هستند نمی فهمشون

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/08/01ساعت 5:54 قبل از ظهر توسط ღ♥ღ بـــانو ღ♥ღ | |