قلبم سرشار از عشق توست ، اما دستانم به اندازه ی حجم دستان تو خالیست
من و تو معنای رنگها غروب را به یاد بیاور آن چنان از شراب سرخ مست بودی که عشقم را با هزار فریاد به گوشم رساندی چشمانت رنگ می بود و من عاشق قلبی بودم که خونش سرختر از خون همه آدمیان بود آن زمان بود که من گفتم عشق یعنی سرخی خون شبهای تاریک و تنهای هایمان را به یاد بیاور آنگاه که با چشمان سیاهمان شب را به صبح گره میزدیم و در نور چشمانم غرق میشدبی و در اقیانوس عشق غوطه میزدی و شراب عشق را سر میکشیدی شب تو را تا ابد به یاد گیسوان سیاه بلندم خواهد انداخت. سیاه رنگی که تو گفتی رنگ عشق است و آن افق را به یاد بیاور آن طلوع تلخ را .آن طلوع با اشک که باران صد ساله از چشمانم روانه شد سیلی شد و از گونه های تو سرایزیر گشت و جدایی دو قلب بود و من آن روز بود که سفید را رنگ غم نام نهادم یادت می آید چه عشق آسمانی داشتیم و حال ماههاست تو بازگکشته ای و من با تو هستم برای همیشه با تو خواهم ماند دوستت دارم تنهاييم را با تو قسمت ميكنم سهم كمي نيست گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست اینم شازده و من که فقط دستام معلومه خوب بسه تونه


