قلبم سرشار از عشق توست ، اما دستانم به اندازه ی حجم دستان تو خالیست
پ.ن:شعر خودم نیست یعنی وقتش رو ندارم اما عاشقم پ.ن:تقدیم به آنکس که دلش آسمانی است وقتي کسي رو دوست داري حاضري براش جونتو فدا کني............... حاضري دنيا رو بدي فقط يه بار نگاش کني............... به خاطرش داد بزني.................... به خاطرش دروغ بگي................ حاضري رو همه چي .حتي رو دفتر زندگيت که حالا پاره پاره شده خط بکشي.............. خيلي چيزا رو مثل غرورت ميشکني تا دلش نشکنه........... اگه گفتي به اين چي ميگن؟؟؟ .::عشق درغربت شبی که نبودِ شانه هايت پ.ن:دوست دارم در سرزمين قلبم خانه ای بسازم . خانه ای که پنجرهايش هيچ گاه ازديدن تو سير نمی شوند.عزيزم !وقتی تو هستی می توانم همه ی دنيا را سطر به سطر بخوانم ومسير زندگی رااز من عاشق بارونم
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك زیبایی توست
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي تو مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه دلم كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد
دستت رابه من بده
وقت است که
دهانت با لب های من سخن بگوید
و دست های من در سفر دراز موهای تو
به اندازه ی همیشه گم گردد
بسیار ساده است
کافی است کمی جرات به خرج دهیم
و از بالای همه چشم ها
پاورچین گذر كنيم
تو را به سرزمین باران ها می برم
و تو مرا با نیازهایم آشنا می کنی
آن گاه آسمان هزارم را به تو معرفی می کنم
دست به کمرت می برم
تا آرام آرام یکی شویم
... حالا دیگر نه آن همیشه
و نه آن جغرافیای مه آلود
نمی تواند تو را از من جدا کند.
دستت را به من بده.
برتکيه گاه اشکهايم؛
مرابه انهدام خويش کشاند
خسته ام ديگرازاين همه اوهام!
ميفهمی ؟
ولايه های عمرم پوسيد
درپوچی انتظاری که
مي رفت دربسترخيال
پرنده ها بپرسم . وقتی تو هستی کلمه ها تمام می شوند وحرفها ته می کشند .
بهترين همدم وتکيه گاه زندگی ام ، تو معنا ی مجسم همه ی کلمه های کتاب آفرينشی

